برهان الدين نصر بود ، قاضى علاء الدين را دلداريها كرد . و قاضى علاء الدين هر روز يك دو كرت بسر تربت مقدس شيخ الاسلام مىآمد و مىگريست و تأسف مىخورد .
تا روزى بر سر تربت نشسته بود در خواب شد . حالى شيخ الاسلام برهان الدين نصر دو خادم را نصب فرمود تا گوش مىداشتند تا هركه مىرسيد منع مىكردند . سه شبانه روز همچنين در خواب بماند . چون بيدار شد كتاب اسانيد كه در كتب خانهء برهان الدين نصر بود در پيش خود ديد . گريان و جزعكنان با خانقاه درآمد ، خواست تا برهان الدين را خواب خود بازگويد . برهان الدين نصر گفت : يا مولانا بتقرير چه حاجت دارى ؟ قاضى علاء الدين فرمود كه اين نه چنان خواب و نه چنان كرامتى است كه اين را مخفى بايد داشت . بر سر جمعى انبوه از علما و اكابر و عوام الناس تقرير كرد كه من بر سر تربت شيخ الاسلام نشسته بودم و تأسف مىخوردم و مىگريستم و با دل مىگفتم : يا ليت كه من خدمت او دريافتمى و حديث چند سماع كردمى ، اكنون چه فايده كه نوميد باز مىبايد گشت . در اين تفكر بودم ، خواب بر من مستولى شد . چون در خواب شدم شيخ الاسلام را ديدم در جايى عالى بر تختى نشسته ، پيش وى رفتم و سلام گفتم ، مرا اعزاز كرد و فرمود كه بنشين نوميد نيستى .
هم در اين ساعت امام برهان الدين نصر حاضر شد و فرمود كه يا نصر برو و كتب قاضى علاء الدين بيار و اسانيد ما بيار . چون حاضر كرد ، فرمود كه ببايد خواند .
اساس كردم و اند هزار حديث برخواندم و هرچه فرمود كه آن مفتر است رقم مىزدم .
چون تمام شد ، شيخ الاسلام را گفتم : بچه دانيم كه اين مفتر است ؟ گفت : همچنان كه من سماع مىكردم محمد رسول اللّه سماع مىكرد و من در ميان دو ابروى مبارك او صلى اللّه عليه مىنگريستم ، هرچه او اشارت مىكرد كه مفتر است من مىگفتم و تو رقم مىزدى ، هم بر آن جمله ببايد رفت . پس گفتم : يا شيخ الاسلام اگر اشارت فرمايى برهان الدين نصر كتاب اسانيد تشريف فرمايد دولتى عظيم باشد ما را .
مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: سديد الدين محمد غزنوى
ص٢٩٧