معدآباد . چون فارغ شدند نماز پيشين بود . چون نماز بگزارديم « 1 » شيخ الاسلام گفت :
هيچ نداريد كه ياران به كار برند « 1 » ؟ گفتند : نداريم . عمر اسفر غابدى گفت : من به خانه رفتم تا چه يابم . شيخ الاسلام گفت : بايست تا چه پديد آيد . ساعتى بود ، يكى از غزرآباد آمد و خروار كلچه « 2 » و حلوا آورد .
358 - دوش چرا مداهنت كردى ؟
ديگر خواجه خطيب ترجردى گفت : در اسفر غابد در مسجد ، شيخ الاسلام گفت : دوش چرا مداهنت كردى ؟ گفتم : نمىدانم كه كى مداهنت كردم در حق تو . شيخ الاسلام گفت : دوش چند تن بودى ، يكى مىگفت : تو چرا آمدى به نزديك شيخ الاسلام احمد ؟ تو گفتى : به زيارت او . يكى گفت : بسى احمقان كه گرد وى مىگردند . وى گفت : راست مىگويى ، دوش نشسته بوديم ، اين كلمات مىرفت .
359 - بركت مقدم شيخ
ديگر خواجه على يحيابادى گفت : مرا رزيست « 2 » در فساورز « 3 » ، هميشه در آنجا پانصد من دوشاب پختمى . تا شيخ الاسلام در آن رز آمده است هزار من دوشاب مىپزم ، نى عمارت زيادت كردم .
360 - ترا پسرى بخشيدم
ديگر همو [ اخى محمد خرّاط ] گفت : به نزديك شيخ الاسلام رفتم . مرا گفت : چند فرزند دارى ؟ گفتم : دو عجوزه دارم . گفت : ترا پسرى بخشيدم .
به خانه آمدم پرسيدم كه ما را هيچ فرزندى در راه است ؟ گفتند : نى . بعد از آن مرا پسرى آمد ، ابو بكر نام كردم .
هامش
( 1 ) - بگذارديم
( 2 ) - رزايست
( 3 ) - فشاورز
( 1 ) به كار بردن - خوردن و صرف كردن ( رك نيز بحكايات 231 و 251 ) .
( 2 ) كلچه - كليچه و كلوچه ( رك ببرهان قاطع ) .