و طناب آن بدست گرفته . مرا گفتند : هركه را شيخ احمد بار دهد دستورى است تا درآيد و هركه را بار ندهد دستورى نيست .
355 - داستان شيخ و ملحدان راهزن
ديگر خواجه ابو الفتح گفت : در سفر حجاز مىرفتيم « 1 » ، چون به شهر جاجرم رسيديم « 2 » مشايخ و علما حاضر آمدند و از هر نوعى سؤالها مىكردند شريعتى و حقيقتى و شيخ الاسلام جواب مىداد ، ايشان را از آن تعجب مىآمد . چون بخواستم رفت گفتند از درد « 3 » على حامد ملحدان راه شما گرفتهاند و ترا گوش مىدارند و ما بنگذاريم كه تو با سيزده مرد بدين راه فروشوى ، و بسيارى الحاح كردند . شيخ الاسلام بنهايستاد ، و جاسوس ايشان آنجا حاضر بود ، از پيش برفت . چون ما به منزل فروآمديم جاسوس ديگر به بهانهء صيد آنجا رسيد و از آنجا تا بدر ملحدان سه فرسنگ بود ، و ما بهغايت مىترسيديم ، و شيخ الاسلام ما را پند مىداد كه نگهدار خداست ، مترسيد .
چون از آن منزل بگذشتيم به ديه خراب رسيديم و ملحدان آنجا كمين داشتند و آتش « 4 » مىكردند . ما چون آن بديديم ترسيديم . شيخ الاسلام چون آن همه ترس ما بديد دعا كرد و گفت : جنگ را ساخته باشيد و مترسيد ، و بر سر ستور نشسته بود و تبرزينى بدست داشت و سپر . آن تبرزين را بر آن سپر زد ، آوازى از آن تبرزين بيرون آمد . چون آن آواز به گوش ما رسيد ما را از آن قوت تمام پديد آمد ، و چندانكه ما را از آن قوت فزود ملحدان را سياست فزود ، و قرب دويست مرد بودند به كار ، جمله بگريختند و ما به چشم سر بديديم كه ايشان مىگريختند ، و ما پنداشتيم كه كمينگاه راست مىكنند . و گورخانهاى بود ، جماعتى در آن - گورخانه گريختند ، و گذر ما در آن گورخانه بود . بدانجاى بگذشتيم چنان كه بار
هامش
( 1 ) - مىرفتم
( 2 ) - رسيدم
( 3 ) - چنين است در متن ، گويا چيزى از قلم كاتب افتاده است
( 4 ) - آ ؟ ؟ ؟ س