آورد ، گفت : چيزى نساختهام . شيخ الاسلام گفت : قليه ساختهاى كه در مطبخ مىجوشد ، برو بيار . او بساخته بود اما پشيمان شده بود . شيخ الاسلام يكى در گردن وى زد چنان كه دستارش بيفتاد و خود برخاست و در مطبخ شد و قليه بياورد .
366 - گشودن در خانه بدون كليد
ديگر خواجه زكى محمد حامد سرخسى مردى سديد « 1 » و امين است و هم سلف شيخ الاسلام است . او در اول عهد از منكران بود و روايت كرد كه شيخ الاسلام چون اين قوم سرخس را عقد كرد بسراى من آورد ، او را خانهء زمستانى بپرداختم كه سرد بود ، و شيخ الاسلام به نماز خفتن به مسجد شدى . والدهء من انديشمند بودى كه او ديرتر آيد و قوم او كودكاند ، مبادا در خواب روند و كسى در آيد و قماشى ببرد . گفت : شب در سراى بستم و بنشستم و تسبيح مىكردم . ساعتى بود ، در خواب شدم . از خواب برجستم ، شيخ الاسلام را ديدم جامه مىكشيد . من گفتم ، مگر در نبسته بودم ؟ ابليس مرا در شك افكند . شب ديگر بر احتياط در بستم و هر دو در خواب شديم . او آمد و دست بر در نهاد ، در گشاده گشت ، درآمد و به خفت . روز ديگر ما را حكايت كرد و گفت : شب ديگر من رفتم و در را به دو زنجير محكم بستم . آن مهتر از نماز بازآمد ، ما همه بيدار بوديم و منتظر تا چگونه خواهد شد كه او دست بر در نهاد ، زنجير فروافتاد و آواز آمد . ما متحير شديم ، گفتيم : يا شيخ در بسته بود ، چگونه كردى ؟ گفت : آرى چند شب است كه همچنين است .
367 - باران و سيلاب به ارادهء شيخ
ديگر همو گفت : وقتى به نزديك شيخ الاسلام بودم به معدآباد ، گفتم : مرا دستورى دهى تا به امغان شوم ؟ كودكان من آنجا بودند . مرا گفت : تا كسى را با تو بفرستم . ناگاه على حاجى سنجانى درآمد با گريه و زارى گفت : بقا باد شيخ الاسلام را ،
هامش
( 1 ) سديد - راست و درست و محكم و استوار ( آنندراج ) .