ويرانه ، گفتم : دريغا ، اگر چندان آب بودى كه جانوران مىخوردندى نيك بودى .
خواجه ابو الفتح پسر شيخ الاسلام [ موى سر شيخ الاسلام با خود ] « 1 » داشت ، تاى چند مو به چاهى « 2 » فروافكند . گفتم : خداوندا به حق « 3 » حرمت موى وى كه آب بيرون آرى .
پس از سه روز بدانجا رسيديم ، آب بيرون آمده بود « 1 » .
350 - معالجهء زخم ران
ديگر پسر خادم صاغو را بر ران چيزى پيدا آمده بود . مدتى بماند تا شيخ الاسلام آنجا رسيد ، آب دهن خود بر آن افكند « 4 » و چيزى بر آن خواند ، آن زحمت دفع شد و هيچ اثر نماند .
351 - تعمير سفال شكسته
ديگر همو گفت كه آن شب كاسهها بشستيم و بنهاديم . غلبارى « 5 » از ديوار فروافتاد ، نيمكاسهاى از آن بشكست . من از آن رنجور شدم كه نه از آن ما بود ، و مادر مرا گفت كه از اين نيمكاسههاى ما يكى بر آنجا نه و به خداوند باز ده ، و آن ده نيمكاسه بود كه فرا خواسته بوديم ، يكى بشكست نه بماند . همچنان گذاشتيم كه ديگر روز با خداوندش دهم . شب بخفتم ، بامداد برخاستم « 6 » ، ده نيمكاسه ديدم نهاده درست ، و هيچ سفال پاره نديدم ، آن كاسه درست شده بود .
352 - گندم شيخ نقصان نمىيابد
ديگر وقتى شيخ الاسلام به زاهدآباد هزار و دويست و پنجاه من گندم يافته بود . صد و چهل من عشر آن بداد ، و در خانه والدهء امام برهان الدين نصر خبر نداد ،
هامش
( 1 ) - اصل نسخه ناقص است ، اين چند كلمه براى تكميل معنى از روضة الرياحين ص 63 گرفته شد
( 2 ) - بجا ؟ ؟ ؟ ى
( 3 ) - به حق و
( 4 ) - افكن
( 5 ) - چنين است در اصل ، چنين واژهاى در فرهنگها ديده نشد ، شايد مراد غربال است كه در تلفظ محل ( و يا اشتباها ) به اين صورت درآمده است مانند قلف بجاى قفل و خلوار كه در بعضى از شهرها ( از آن جمله همدان ) بجاى خروار گفته مىشود
( 6 ) - برخواستم
( 1 ) اين روايت مختصرتر و با تفاوت عبارات در روضة الرياحين هم نقل شده است ، ص 63