345 - حكايت قحطى و گرانى
ديگر [ شيخ الاسلام ] گفت : وقتى چشم برهم نهاده بودم ، در پيش من آمد در هر خانه كه در ده نامه بود چند تن افتاده و مرده . چشم باز كردم ، در دل من آمد كه قحط خواهد آمد و بيشتر خلق هلاك خواهند گشت . مريدى بود مرا مردى صادق ، وى را دانشمند پايدار خواندندى ، وى را گفتم : برو قدرى غله بخر . گفت : دوازده دينار زر دارم ، اما صد و پنجاه من [ بدينارى ] گرانست ، بنخريدم . گفت : برو و بخر . ديگرباره برفتم ، صد و سى من شده بود ، بنخريدم . بامداد به ديه ما صد من شده بود . باز برفتم بدينارى صد من شده بود . و چنان شد كه ديگر هيچ نيافتند و قحط درآمد ، و آن دوازده دينار بداد شصت من ارزن خريد ، و مرا تهديد مىآمد كه اگر يك من بخرى « 1 » مشرك راه باشى ، تا به چشم سر خويش بديدم كه در خانه [ اى ] ده تن به مرده بودند ، و جاى بود كه بيست تن كموبيش هلاك شده بودند ، و از آن من هيچكس نمرده بود و به سلامت برستند ، و همهء ده به من محتاج بودند و مرا به هيچكس حاجت نيامد از فضل و كرم خداى تعالى .
346 - يافتن كالاى مسروق در نزد لوليان
ديگر خواجه خطيب بزدى « 2 » گفت : سه مريد داشت در ديه صاغو محمد حيتى ( كذا ) خوانند ، چيزى از آن وى دزد ببرده بود و قرب ماهى برآمده ، مبلغ چهل دينار به نزديك شيخ الاسلام آوردند به ديه بيزد . شيخ الاسلام ايشان را به ديه روش نشان داد ، برفتند ، دستبرنجن « 1 » خود در دست مهتر ديه بازيافتند ، در آن دعويها و خصومتها رفت ، آخر جمله كالا همچنانكه شيخ الاسلام نشان داده بود از لوليان « 2 » بازستدند « 3 » .
هامش
( 1 ) - نخرى
( 2 ) - يزدى
( 3 ) - متأسفانه متن اين حكايت مغشوش است و ظاهرا مقدارى از آن افتاده است
( 1 ) - دستينهء زنان كه از طلا و نقره و مانند آن سازند و به صورتهاى دستابرنجن ، دستاورنجن و دستبرنجن نيز در كتب فارسى آمده است .
( 2 ) لوليان طايفهء معروفاند ، در خصوص تاريخ و احوال و منشأ و اسامى اين قوم رك به مقالهء استاد دكتر زرينكوب در مجلهء روابط فرهنگى هند و ايران ، سال 1952 ، كه در لغتنامهء دهخدا نيز نقل گرديده است