گفت . شيخ الاسلام گفت : دل مشغول مدار كه خواجهء ترا نتوانند گرفت و او بامداد نماز با ما گزارد « 1 » . نماز خفتن بدل درآمد كه بروم و به نزديك شيخ الاسلام شوم ، نعرهاى از من برآمد و در دل كردم كه در هوا بپرم ، بدويدم و به ديوار بر رفتم كه هيچ كس را از آن غلامان زهره نبود كه گفتندى كجا مىروى ، و نماز بامداد با شيخ الاسلام گزاردم « 1 » . چون نماز سلام داد ، گفت : چون رستى ؟ واقعه برگفتم .
340 - بركت در روغن چراغ
ديگر نصروى كاريزى مردى معتمد بود و صائن « 1 » ، گفت : شبى شيخ الاسلام را دعوتى كرده بودم و چراغدانى خورد فرا گرفته بودم ، تا بدان وقت كه بخواستم خفت مىسوخت . وقت خواب بنگريستم پر بود ، چون بخفتم ساعتى بود برخاستم و بنگريستم هنوز پر بود ، آخر از كودكان پرسيدم كه ، هيچ روغن در چراغ كردهاند ؟ گفتند : نه . همچنان تا بامداد مىسوخت . و بامداد كه برخاستم همچنان پر بود .
341 - روزى از غيب مىرسد
ديگر هم او گفت كه وقتى تنگى بود ، جماعتى مهمانان رسيدند شيخ الاسلام را ، مرا پرسيدند كه هيچ نان هست ؟ گفتم : نه . . . او شادمان گشت ، همچنان رقص كنان مىرفت تا به خانه . چون بياراميدند كسى بيامد و در خانه بزد و سبدى نان بياورد و سبد انگور بياورد ، بستدم ، ديگرى آمد و سبدى آرد آورد ، آن نيز بستدم ، بكشيديم قرب پنجاه كس بودند همه سير بخوردند .
342 - تعبيهء پسر در ميان به
ديگر خواجه امام محمود بن شيخ الاسلام گفت : پسرى داشتم فرمان يافت .
روزى پسرك از ديهى به نزديك شيخ الاسلام آوردند ، بر زبان وى برفت كه چيزى
هامش
( 1 ) - گذارد
( 1 ) صائن - خويشتندار و صاحب كفنفس ( رك به حاشيهء ح 296 )