ده خروار در بايستى « 1 » از جهت نفقات . آن سال كه شيخ الاسلام به ديه ما آمد « 1 » او را دعوتى كردم ، آن سال چهار خروار گندم داشتم تا يك سال پيوسته آن را مىخورديم كه جز پانزده من در نبايست « 1 » .
331 - مادرى كه پسر آورد و خود بمرد
ديگر هم او گفت كه مرا فرزند نبود ، قوم من از شيخ الاسلام فرزند خواستند ، گفت : ترا فرزند آيد ، دل فارغ دار . از آن روز كه او اين سخن گفت تا مدت نه ماه او را دخترى آمد . بعد از آن از وى پسرى خواست ، شيخ الاسلام گفت : آيد ، و ليكن او را بد افتد . بعد از آن او را پسرى آمد و تا دوازده روز مادرش بمرد و از وى برنخورد .
332 - بركت يافتن درخت بادام از شيخ
ديگر اخى محمد حمزه گفت رحمه اللّه كه وقتى شيخ الاسلام را سينه درد مىكرد ، گفت : مرا روغن بادام سود دارد . من برفتم به خانه ، قدرى بادام داشتم بياوردم . ديگر سال در آن ديه هزار درخت بادام بود و در آن رز من ده درخت ديگر بود ، بر همه يك بادام نبود و بر اين درخت كه شيخ الاسلام را از آن بادام برده بودم بيست و هفت من بادام بود .
333 - تعويذ مخصوص پادرد
ديگر هم او گفت : در خانه كسان ما را دردى در پاى آمد و بهغايت از آن رنجور بودند . يك روز به نزديك شيخ الاسلام رفتم و تعويذ از وى بستدم ، چون پاى از در سراى در نهادم آن درد فرونشست ، آن تعويذ بر او بستم ، در حال به شد ، در جامه دان نهادند . چون طلب مىكرديم گم شده بود ، قريب هفت « 2 » سال گم بود تا
هامش
( 1 ) - آمده
( 2 ) - هفت هفت
( 1 ) دربايستن - ضرور بودن ، در حكايات 273 « سه ديگر درمىبايد » و 353 « هرچه در بايد من سر كنم » نيز به كار رفته است .