تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
خانقاه معدآباد نشسته بود و سر در پيش افكنده بود ، ناگاه گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ !
گفتم : چه بوده است ؟ گفت : خواجه امام عبد الرحمن عابدى فرمان يافت . و او در نيشابور بود . اين آوازه « 1 » در بوزجان افتاد . بعضى گفتند راست است و بعضى گفتند دروغ است ، تا از نيشابور كس آمد و آن خبر حقيقت شد كه همان روز و همان ساعت كه شيخ الاسلام گفته بود فرمان يافته بود .

323 - رابطهء پدر با پسر

ديگر هم او گفت كه در ديه خرجرد دستورى خواستم كه به زيارت پدرم روم به ناحيت باخرز . گفت : هنوز وقت نيست . گفتم : صلهء رحم است ، گفت : من آن خود بگفتم ، اكنون بخواهى رفت مراد تست . برفتم ، چون به نزديك پدر رسيدم سلام گفتم ، جواب نداد و از انواع « 2 » طعنها زد تا به جايى رسيد كه چوب برداشت و مرا چندان‌كه بتوانست بزد . چون بازگشتم شيخ الاسلام در ديه بزد بود ، و هنوز دور بدم كه مرا گفت : نه ترا گفتم كه وقت رفتن نيست « 3 » ؟ فرمان نبردى ، اكنون چه خواهى كه با وى بكنم ؟ گفتم « 4 » : هيچى ، بقا باد شيخ الاسلام را ، كه پدر است . چون در خانه آمدم گفت : آن ساعت كه او چوب برداشت و ترا مىزد من مىديدم ، اما نكالى « 5 » « 1 » نكردم ، گفتم : تا نخست ترا بينم ، اكنون « 6 » چون ترا از دل برنمىآيد او را در كار تو كردم .

324 - خمره‌هاى زر در ميان ديوار

ديگر همو گفت : روزى در نيشابور شيخ الاسلام ابو القاسم همدانى رحمه اللّه به نزديك شيخ الاسلام نشسته بود و سخن مىگفتند از حديث دنيا و كم و كاست آن . شيخ الاسلام گفت : آرى آن ده خنبره كه در فلان جاى نهاده‌اى و چندين زر در
هامش
( 1 ) - آوزه ( 2 ) - انوع ( 3 ) - نيست رفتن ( 4 ) - گفت ( 5 ) - نكالتى ( 6 ) - اكنو ( 1 ) نكال - عقوبت و سزا هرچه باشد ، اسم است - تنكيل را ( آنندراج ) .
مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 273 | سديد الدين محمد غزنوى / حشمت مؤيد