گفتم : دندانم سخت درد مىكند . انگشت او بگرفتم و بر آن دندان نهادم كه درد مىكرد . آن درد در حال بنشست . او گفت : اگر نيت كردى كه همه دندانهاى تو [ كه ] افتاده است برآيد برآمدى .
319 - معالجهء پاى مريض
ديگر هم او روايت كرد از دانشمند اسماعيل اشتوى كه او گفت : روزى دخترى به نزديك شيخ الاسلام آوردند پاى افكار كه هيچ نمىدانست رفت . او دست بهپاى آن دختر فروآورد ، در حال برپاىخاست و به رفتن آمد .
320 - اطلاع از مقام شيخ در خواب
ديگر همو گفت كه از والدهء استاد ابو مطيع شنودم كه شبى بخواب ديدم كه خواجهء شگرفى « 1 » درآمد و دست شيخ الاسلام گرفته گفت : اين از آنهاست كه بهمته تصرف البلاء و الفتن على الارض . و او زنى بود عالمه و صائنه و در حق شيخ الاسلام در تردد بودى .
321 - جبرئيل در پيشاپيش شيخ
ديگر همو آورده است كه وقتى شيخ الاسلام به سفر حجاز بود و آن سال بيمارى بسيار بود و دل من بدان مشغول بود تا كار « 2 » چگونه شود . تا شبى عبد اللّه عباس را بخواب ديدم كه گفت : او به سلامت است . و هنوز دلم قرار نگرفت . شبى جبرئيل را بخواب ديدم مىآمد و فراگفتى : او اينك مىآيد و به سلامت است . من گفتم بزرگوار مردى است كه جبرئيل او را پيش روى مىكند .
322 - اطلاع شيخ از مردن كسى بنيشابور
ديگر دانشمند يوسف معدآبادى حكايت كرد كه روزى شيخ الاسلام در
هامش
( 1 ) - شكرمى ( شگرف - محتشم و بزرگ و قوى و سطبر و صاحب شكوه و حشمت . برهان قاطع )
( 2 ) - كاه