به حرمت آن مردان كه اين عارضه را بشفا بدل گردانى . و او اين مىگفت و شيخ الاسلام چيزى مىانديشيد و در كارى افتاده بود . همى يكبارى پاى راست برآورد و بر پاى چپ نهاد و مردمان نعره برآوردند و خروشى برآمد ، و بعضى مردمان در شيخ الاسلام مىنگريستند . چون او بديد غيرتش آمد ، گفت : اى مردمان مپنداريد كه فريقين مذهب ديگر حقست و هرچه هست همه سوداست ، تا دل در آن نبنديد . چون او اين كلمه بر زبان براند شيخ الاسلام را از آن خشم آمد ، گفت : اگر مردى اكنون پاى بر زانو نه ! زمانى ديگر پايش از كار بشد و مفلوج شد و هم در آن فروشد « 1 » .
310 - درمان كردن دخترى بيمار را
ديگر هم او گفت كه در سراى خواجه رئيس محمد عزيز دعوتى بود و او مىگفت شيخ الاسلام را : دخترى دارم صاحب فراش و به حال مرگست ، قدم تو مىبايد كه در آن سراى آيد تا مگر خداوند تعالى او را شفا دهد . شيخ الاسلام بسراى خواجه ابو القاسم صراب ( كذا ) رفت و كوزهاى آب آوردند ، چيزى بر آن خواند ، چون آب به حلق او رسيد گفت : مرا باز نشانيد . باز نشاندند ، صحتى پديد آمد ، تا هفته را به سلامت برخاست .
311 - اطلاع شيخ از باطن مردم
ديگر خواجه امام شمس الدين روايت كرد از صدر الاسلام على هيصم قدس اللّه روحه ، از وى استماع داشت كه وقتى شيخ الاسلام قدس سرّه در اسفر غابد بود . گفت :
دانشمندان مرا مىگفتند كه جام از دست بدادى كه در حق او غلوّى بسيار كردى .
و من دبدبهء « 2 » او بسيار زده بودم ، هنوز از او چيزى نديده بودم . اين قوم با من
هامش
( 1 ) اين حكايت در حقيقت روايتى سادهتر از همان داستان مفصل شمارهء 15 است .
( 2 ) دبدبه - بزرگى و اظهار جاه و عظمت ، و آواز عظيم و صداى دهل و نقاره و امثال آن را -