تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦

304 - شيخ نديده مىبيند و مىداند

ديگر وقتى رسولى آمد از سلطان غزنين از جانب عراق ، به ديه سنجان فرود آمد ، خواجه امام على هيصم را بخواند . شيخ الاسلام نماز خفتن نشسته بود در ديه امغان ، بگفت كه رسول كجا نشسته است و بچه سخن مىرود و چراغدان كجا نهاده . ديگر روز از ايشان پرسيدم ، همچنان بود كه او نشان داده بود .

305 - داستان لشكرى روشن‌بين

ديگر خواجه امام برهان الدين حجة الاسلام نصر رحمه اللّه فرزند او روايت كرد از دانشمند ابو الحسن سرسربشى ( كذا ) ، مرد عزيزيست وى گفت كه روزى از نيشابور بجام مىآمدم ، دستارى نيكو بزرگ داشتم ، در راه لشكريان ببردند ، دستاركى كهنه در سر بستم ، چون بمحارب سراى ( كذا ) رسيدم از كاروانيان مردى ديدم لشكرى بر لب جوى خفته ، و است ( كذا ) پيش او رفتم ، مرا بخواند ، فرا رفتم ، مرا از احوال سران نيشابور مىپرسيد . هركه را من آغاز كردم او سخن از من بستد و صفت ايشان بهتر از من بگفت ، تا مادر و پدر مرا صفت كرد . پس گفت : شيخ احمد چگونه مردى است ؟ من مدح و ثناى او مىگفتم ، او بخنديد ، گفتم : چرا مىخندى ؟ گفت : از بيدارى او كه اين ساعت مىشنود كه ما سخن او مىگوييم . چون به صاغو آمدم شيخ الاسلام آنجا بود ، چشمش بر من افتاد ، گفت : دستارت ببردند كه با دستار كهنه‌اى ؟ گفتم : آرى . گفت : در راه سخن ما مىگفتى و چنين و چنين مىرفت . ماجرا تمام برگفت .

306 - بيرون نكنند بقول ما خر ز خراس

ديگر همو گفت كه بادژفام « 1 » « 1 » بر پاى من برآمده بود و سخت رنجور بودم .
هامش
( 1 ) - بادژما ؟ ؟ ؟ ه ( 1 ) اين كلمه به صورتهاى گوناگون باددژم ، باددژنام . بادژ ، بادژفام ، بادژوام ، بادژنام ، -
مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 266 | سديد الدين محمد غزنوى / حشمت مؤيد