در پيش نهادند ، ندانم تا چيست . من گفتم : برويم و دام بنهيم . در آنوقت بود كه شيخ الاسلام گوشت گوسفند نمىخورد . برفتم و دام بنهادم ، در ساعت دو گوسفند بگرفتم و بياوردم و در پيش شيخ الاسلام بنهادم . گفت : اينك اين بود .
302 - مصلحتجويى زنى از شيخ
ديگر همو گفت : روزى امير محمد جمالى بيامد و شفاعت كرد كه خواهر امير رشيد « 1 » از نيشابور آمده است و مىخواهد تا ترا بيند . شيخ الاسلام نزديك وى رفت ، آن مستوره سخنان پرسيد و جواب يافت . يكى از آن سخنان آن بود كه مرا صواب هست كه به شهر هرات روم ؟ شيخ الاسلام جواب آن بگفت كه نى ، از بهر آنكه كسى مىآيد از پى شما ، اينك از شهر بيرون آمدند . او گفت : نيك ! مادر رشيد گفت : امشب اينجا رسند ؟ شيخ گفتند كه اين ساعت از شهر بيرون مىآيند . بعد از آن روز پنجم ايشان در رسيدند . از ايشان پرسيدم كه از هرات كى بيرون آمديد ؟ گفت : فلان روز . معلوم كرديم راست همان ساعت بود كه شيخ نشان داده بود .
303 - نشان دادن از خر گمشده
ديگر همو گفت : شيخ الاسلام در خانهء من بود و غلام هندى هم از آن ديه درآمد ، گفت : خرى از آن من گم شده است ، مردى درويشم و هيچ نشان نمىيابم از بهر خداى را مرا نشان ده . شيخ الاسلام گفت : از آن سوى كوه بر اينجانب چه ديه « 2 » است ؟ گفتم : اشتو « 3 » . گفت : بر آن ديگر سوى كوه چه ديه « 2 » است ؟ گفتم :
توى . گفت : در كنار آن ديه حايطى است ، خرى و كرهاى اينك در آن حايط چرا مىكنند . آن غلام را بتعجيل بفرستاديم ، ديگر روز آنجا رسيد ، در آن حايط چرا مىكردند « 4 » كه نشان داده بود ، بازيافت خر و كره هر دو بازآورد .
هامش
( 1 ) - شيد
( 2 ) - ديد
( 3 ) - اشنو
( 4 ) - مىكنند