مرا چهار لقمه برسيد و هيچ استخوان نبود . ديگر روز از ياران پرسيدم ، گفتند :
پنداشتم « 1 » كه آن ما چنين افتاده است . و هر يكى را چهار پنج لقمه نان و گوشت رسيده بود .
300 - حقگوئى شيخ و مجازات بىحرمتى
ديگر خواجه امام على بزدى « 2 » گفت : روزى شيخ الاسلام در خانهء كدخداى محمد رفت و سپهسالار عمر را ديد ، و برادران و شاگردان او كدخداى محمد را بتيغ خسته كرده بودند و خونآلود بر صفتى كه به مرگ نزديك بود . بعد از آن شيخ الاسلام گفت : بر كدخداى محمد ظلم كرديد . و سپهسالار شجاع الملك را از شيخ - الاسلام كراهيت مىآمد كه خود را خاصيت مىدانست . شيخ الاسلام حق نپوشيد « 3 » اگر چند او را خاصيت بود . بعد از آن در گفتوگوى افتاد ، شجاع الملك شيخ - الاسلام را بد گفت « 1 » مىكرد . روزى در ميان ديه بزد « 4 » مجلس خمر بياراستند و به عروسى مىرفتند به امغان ، و شيخ الاسلام در ده بود ، از او شكوه « 2 » نداشتند . بر زبان شيخ الاسلام برفت كه قفاى اين بىحرمتى بخورند . و اين شجاع الملك به لشكرگاه شد و مدتى آنجا بماند و صد دينار زر نيشابورى خرج كرد تا رياست به دو دهند ، ندادند .
301 - دام گوسفند
ديگر خواجه على يحيابادى در سفينهء « 5 » خود آورده است كه بو بكر على سحاقرى « 6 » گفت : روزى به نزديك شيخ الاسلام رفتم . وى گفت : اين ساعت دو گوسفند
هامش
( 1 ) - پنداشتم
( 2 ) - يزدى
( 3 ) - نپوشيد
( 4 ) - يزد
( 5 ) - سينه
( 6 ) - سحاقوى
( 1 ) بد گفت مصدر مرخم بمعنى بدگويى كه معنى اسم به خود گرفته است مانند بدساخت و بدريخت ( رك به سبكشناسى 1 / 355 )
( 2 ) شكوه ( بضم شين ) ترس و مهابت ، ( بكسر شين ) خوف و بيم است ( آنندراج ) در اينجا شكوه داشتن يعنى ترس داشتن و از ترس حرمت نهادن