جان بود ، و شحنه بيامد و از آن او ده شتر ببرد كه هرگز از آن مويى « 1 » بازنيافت و قرب هزار دينار بعوارض بستدند تا در خانه بتوانست نشستن « 1 » .
294 - بار هيزم از براى اهداء بشيخ
ديگر هم او گفت : روزى به زيارت شيخ الاسلام رفته بودم به معدآباد ، در راه گفتم : دست تهى پيش او نتوان رفت ، قدرى هيزم بكنيد تا با خود ببريم . دو خر بار كرديم ، خرى از ما بجست ، بسى رنج بما رسيد تا او را باز بدست آورديم .
جامه بيفكنده و پاردم « 2 » گسسته ، پيش شيخ آمديم . هنوز نه ياران ديده « 2 » و نه هيزم ، از حجره بيرون آمد ، گفت : چند منتظر شما باشم ، آنچه هيزم بود كه مىكرديد و آن خر از شما بجست و پاردم بگسست و چندان رنج بشما رسيد . هرچه بوده بود همه برگفت .
295 - رسيدن سيب از بهر مهمان شيخ
ديگر همو گفت : پسر را گفتم كه از فلان درخت سيب باز كن تا به نزديك شيخ بريم . او برفت و باز كرد . چون از ديه بيرون آمديم تا به مرغزار ، دوستى بيامد و مرا از جهت عقدى بازگردانيد . برفتم و عقد كردم ، پس برفتم . چون به نزديك شيخ الاسلام رسيدم خران و بار هنوز با پس بودند . شيخ الاسلام گفت : ديريست تا منتظر توايم كه آن سيب به كار مىآمد كه خواجه اقبال مهمان ما بود و هنوز اينجاست و در فلان باغ است . آن سيب همچنان آنجا بود . گفت از راه چرا باز گشتيد و ساعتى توقف كرديد و باز آمديد و آن ماجرا جمله برگفت .
296 - بوى زنان در آواز مقرى
ديگر وقتى شيخ الاسلام به ديه اسفر غابد بود . من به زيارت وى رفتم ، ابو الحسن
هامش
( 1 ) - موى
( 2 ) - ديه
( 1 ) رك . روضة الرياحين ، ص 33
( 2 ) پاردم - چرمى كه برزين يا پالان مىدوزند و زير دم اسب يا پس ران چارپا مىاندازند ؛ رانكى ، قشقون ( فرهنگ فارسى معين ) .