زان « 1 » سوتر ران « 2 » گفتم : مرا پسرى بخش . گفت : ترا پسرى بخشيدم . گفتم : قبول كردم . گفت : عمر نامش كردم . گفتم : رواست . من گفتم : مرا زن نيست ، اين از كجا خواهد بود ؟ بعد از آن چون ببوزجان آمديم مرا گفت : پسر در رسيد ! من به خانه آمدم ، روز چهارم پسر دررسيد خواهر مرا ، عمرش نام كرد .
287 - پسر بخشيدن شيخ مردى را
ديگر با حفص « 3 » كوسوى گفت : فرزند نبود مرا ، از شيخ الاسلام پسرى خواستم .
گفت : ترا پسرى بخشيدم . بعد از آن به اندك روزگارى مرا پسرى آمد .
288 - بركت مال شيخ
ديگر حاجى يعقوب گفت : در باديه زاد ما [ بسر ] رسيد « 4 » . چون به مدينه رسيديم سه دينار و نيم به من داد ، شانزده من گندم خريدم و از آن خرج مىكردم .
چون آرد نرسيد « 5 » از آن گندم پارهاى بجوشيدمى و شيخ الاسلام بدست ما دادى و به كار بردمى ، تا ديگر روز هم آنوقت سير مىبوديم ، تا ببغداد هيچ ديگر نخورديم .
و ما شش تن بوديم ، قرب دويست و پنجاه فرسنگ آن شانزده من طعام ما را كفايت كرد « 1 » .
289 - تأديب مرد بدگوى
ديگر اخى على اسفر غابدى گفت : ابو الحسن حكيم بوزجانى شيخ الاسلام را بد گفتى ، تا روزى ابو الحسن بيامد و پيش شيخ الاسلام بگفت كه من از ابو الحسن حكيم چنين و چنين شنيدم در حق تو . شيخ الاسلام گفت : اگر بعد از اين مرا گويد آنگه من دانم كه او مردى است و من زن اويم . گفت : هيچكس نيست كه اين پيغام به دو برساند ؟ على اسفر غابدى گفت : من برفتم و پيغام برسانيدم . او گفت : آرى مىبود
هامش
( 1 ) - ران
( 2 ) - زان
( 3 ) - حفض
( 4 ) - برسيد
( 5 ) - بزسيد
( 1 ) رك . روضة الرياحين ، ص 34