او را گوش بهتر با خود بايد داشت ، و الّا او را معزول كنم . او گفت : كس او را معزول نتواند كرد . شيخ الاسلام گفت : معزولش كردم ! در حال او را معزول كردند ، بعد از آن امير قماج « 1 » عزلنامهء او بفرستاد .
281 - معالجهء اسب بيمار
ديگر خواجه رئيس بو صالح امغانى گفت : وقتى از پاشان « 1 » « 2 » هرات مردى بود و اسبى داشت بيمار شده بهغايت ، كارد بياورد تا بكشند كه هيچ اميد نداشت .
شيخ الاسلام آنجا بگذشت ، آن مرد گفت : يك بارى در اسب نگر . در وى نگريست و پاى به پشت او فرود آورد ، گفت : برخيز ! اسب برخاست « 2 » و به سلامت برفت .
282 - مرگ خواجهء زبان دراز
ديگر گفت : وقتى پيش شيخ الاسلام گفتم : خواجه اقبال نهما ( كذا ) زبان درازى مىكند و مىگويد شيخ مذهب بگذاشته است و كيش گرفته . ساعتى سر در پيش افكند ، گفت : تيرى خورد تا كى افتد . ده روز برآمد ، بيمار شد و بمرد .
283 - يك لقمه حلوا پاداش يك سخن حق
ديگر على ابو نصر امغانى روزى در ميان قومى بود كه شيخ الاسلام را پوستين مىكردند . وى گفت كه مىگويند كه وى مردى بزرگ است . ديگر روز درآمد ، شيخ الاسلام لقمهاى حلوا به دو داد ، گفت : بگير على بو نصر ، يك سخن بگفتى يك لقمه دادمت ، اگر بيش گفتى بيش دادمى .
هامش
( 1 ) - پاشادان
( 2 ) - برخواست
( 1 ) امير قماج حاجب سلطان ملكشاه سلجوقى و سلطان بركيارق و سلطان سنجر بوده و چندين ايالت اقطاع او بود و قدرت و نفوذ فراوان داشت و در لشكركشىها شركت مىجست شرح حال او را مىتوان در ضمن وقايع دوران سلطنت سلاطين مذكور بخصوص دو پادشاه اول در كتب تاريخ مطالعه كرد ( رك بفهارس اعلام راحة الصدور راوندى ؛ تاريخ سلجوقيان عماد الدين محمد اصفهانى تلخيص بندارى اصفهانى ، چاپ بريل 1889 ؛ نسائم الاسحار من لطائم الاخبار ناصر - الدين منشى كرمانى ، چاپ آقاى دكتر محدث ، ص 64 ، همچنين كتاب وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقى ) .
( 2 ) پاشان قريهاى از هرات ( لغتنامهء دهخدا ) .