خاتون او بوده ، برفتم و او را بحلى « 1 » خواستم .
278 - ياران غير مخلص
ديگر در اول عهد برادرم عبد السّلام منكر بود در حق شيخ الاسلام ، بعد از آن روزى مرا پند مىداد : چنان بايد كه شيخ الاسلام را مراعات كنى و جانب او نگاه دارى كه او امروز مستولى شده است و اين ناحيت همه مريدان اويند ، چاره نيست از مراعات كردن او را از براى مصالح كارها . بعد از آن روزى جماعت را به معدآباد بردم به يارى شيخ الاسلام در آنوقت كه خانقاه مىكرد چون بسفره بنشستم روى سوى ياران كرد ، گفت : اى دوستان خاص ما ، نيز اكنون ما را بغرض مىپرسيد و براى مصالح خود يارى مىكنيد . هرچه گفته بوديم تمامت نشان باز داد .
279 - شعلهء نور در آسمان معدآباد
ديگر گفت : شبى به زيارت شيخ الاسلام رفتيم . پنج نور ديديم چون مشعله تا بعنان آسمان رسيده ، تا بدان وقت كه نماز بگزارديم « 1 » و روز برآمد همچنان مىديديم بر سر معدآباد استاده ، و چند كس از ياران معتمد ديدند .
280 - عزل شيخ رئيس محل را
ديگر گفت : وقتى شيخ الاسلام خواجه اسعد را رياست امغان داده بود ، بكرات مردمان بدفع « 2 » او رفته بودند ، هرگز كسى او را معزول نتوانست كرد . تا روزى برادر او پيش شيخ الاسلام بود ، وى را گفت : مردمان از برادر تو شكايت مىكنند ،
هامش
( 1 ) - بگذارديم
( 2 ) - به دفعيت
( 1 ) بحلى يعنى عفو و آمرزش از بحل كردن . مؤلف آنندراج در خصوص اين كلمه تحقيقى دارد و معتقد است كه درست آن با هاى هوز و از مصدر هليدن بمعنى گذاشتن است و كلمهء مزبور فعل امر است يعنى بگذار كه مجازا بمعنى معاف دار و ببخشاى استعمال و متداول شده است دليل وى بر خطا بودن آن با حاى حطى عدم آنست در كتب معتبر لغت عربى چون صراح و قاموس و منتخب . توجيه ديگر اينست كه بحل را مركب از حرف اضافهء ب و حل ( تشديد لام ) بمعنى حلال شدن بدانيم و اين توجيه را سرورى شارح گلستان اختيار كرده است . بهر تقدير اين كلمه با املاى مذكور در اين كتاب هميشه به كار رفته و در كتب لغت نيز همينگونه بضبط رسيده است .