روزى شوهر وى بيامد و گفت : بقا باد شيخ الاسلام را قرب سالى است كه اين زن در خانهء تو مىباشد و من از براى خدمت تو هيچ نگفتهام ، مردى درويشم ، هرچند او را مىگويم به خانه باز نمىآيد ، اگر او را به خانه باز فرستى از تو منت دارم .
شيخ الاسلام در خانه رفت و گفت : چرا اين زن را به خانه نفرستى ؟ گفتند : ما مىگوييم او نمىرود . شيخ گفت : اى زن برخيز و به خانه رو كه از اينجا سخنها خيزد .
چون آن درماند گفت : بقا باد شيخ الاسلام را ، مىدانى كه مرا حق خدمت است ، از بهر خداى را كه بصدق دل مرا دعائى بگوى . شيخ از بهر دل او دعائى بگفت كه خدايا اميدى كه دارد تمام گردان ! بدانست كه دعا اجابت شد پرسيد كه چه حاجت خواستى كه تمام شد ؟ آن زن رو بر زمين نهاد و خداى تعالى را شكر گزارد « 1 » .
او گفت : چه خواستى بودى ؟ گفت : آنكه خداى تعالى شوهر مرا جان بردارد تا من برهم . گفت : اى ابله در خون آن بيچاره شدى . شيخ الاسلام آن زن را چيزها گفت و آن مرد را گفت : اين زن در خون تو شد . اين ماجرا او را برگفت و در آن خانه قرب پنجاه تن بودند كم يا بيش . آن مرد برخاست و بيرون آمد در ميان ديه بيفتاد و جان بداد .
271 - مهربانى شيخ نسبت به بانوى مطبخ
ديگر استاد امام على گفت : روزى خواهر من در تايباد دعوتى كرده بود شيخ الاسلام را . مردمان نشسته بودند ، در من نگريست ، و در پيش او بر روى نان گوشت بود ، گفت : بگير و استاد سراى را ده ! و هرگز خواهر مرا نديده بود .
من برفتم در مطبخ او را نيافتم ، آن گوشت بمادر و خواهران ديگر دادم و باز آمدم « 2 » .
مرا گفت : نيك امينى كه تو هستى ، ترا گفتم استاد سراى را ده ، تو به ديگران دادى ديگرباره گوشت به من داد كه برو او را ده ، و برفتم و به دو دادم .
هامش
( 1 ) - گذاردم
( 2 ) - آمد