امام بوالحسنك ديباجه « 1 » و تاى چند بودند از ائمه و بزرگان و صد تن ديگر از مردمان . مقريان « 2 » چيزى مىخواستند از بهر عمارت مشهد را ، يكى گفت : هر يكى چيزى بدهيد . مقرى حسينك گفت : اينجا كسى هست كه اگر سنگ بردارد زر گردد ، زر دادن چه خطر دارد ؟ دعوى طنزى مىكرد . پس هركس چيزى مىداد تا نوبت بشيخ الاسلام رسيد ، او عظيم تشوير خورد كه هيچ نداشت . استاد امام اسماعيل پهلوى وى نشسته بود ، گفت : اگر سيم ندارى تا من به تو دهم ، چندت مىبايد ، بگوى ؟ شيخ الاسلام گفت : اى خداوند مرا خجل خواهى كرد ؟ در پيش وى يك بدره زر سرخ پيدا آمد ، گفت : بزر حاجت نيست ، اگر مىبايد داد اينك بگير ! آن درست به دو داد .
264 - آب دهن بهاى پرده
ديگر وقتى به تايباد بود ، پرده « 3 » اى خريد از جهت فرزندان . زر بداد ، نيم دينار ديگر مىبايست و نداشت . يكى گفت : كرامت براى اين روز به كار آيد .
شيخ الاسلام گفت : راست گويى ، مرا اكنون به ياد آمد . آب دهن بينداخت بسوى پلهء ترازو و گفت : بركش ! بركشيد ، راست بيامد .
265 - نظر زرآفرين شيخ
ديگر وقتى در خانهء كدخداى محمود بزدى « 4 » بود . زر مىكشيدند . از آنچه بايست به دانگ و نيمى كم آمد . دو سه بار بدينسو و بدانسو مىگردانيدند ، همان دانگ و نيم در مىبايست . گفتند : چندين ديگر زر مىبايد . در زر نگريست ، اشارت كرد كه بركش ! بركشيد ، راست بيامد چنان كه مىبايست .
266 - با شيخ روباهبازى نتوان كرد
ديگر روزى دانشمند امام رحمه اللّه مجلس داشت ، قصد مىكرد تا شيخ را
هامش
( 1 ) - دبباجمه ه
( 2 ) - مقربان
( 3 ) - برده
( 4 ) - يزدى