اما نه راست گفت كه قرينان « 1 » او را از سر پى مىافكند . تا يك چندى برآمد ، شيخ الاسلام را از خطيب بزد « 2 » كراهيت آمد ، وى را از خطابت معزول كرده بودند ، آن امير والى بزد « 2 » بود ، خطيب را منشور نوشت بتعصب شيخ الاسلام . خبر بوى رسيد كه امير خطيب تو را از خطابت معزول كرد . شيخ الاسلام گفت : سهل است ، ما نيز او را معزول كرديم . قومى را از اين سخن خنده آمد ، دو ماه برآمد ، ديه از دست وى بيرون شد و از ولايت معزول شد .
260 - اطلاع شيخ از ضمائر ديگران
ديگر وقتى رسولى آمده بود از غزنين ، صدر الاسلام به نزديك او خواست رفت .
شيخ الاسلام گفت : پيغام من به دو رسان . گفت : نيك آيد . گفت كه چه مىگويى .
برفت و او را بديد و باز آمد . شيخ الاسلام گفت : پيغام من به دو بگزاردى « 3 » ؟ گفت :
فراموش كردم . گفت : فراموش كردى ؟ تو چنين و چنين گفتى و او چنين و چنين گفت ، جواب يافتى ، چهار بار قصد كردى كه بگويى و نگفتى كه نبايد كه ناخوش آيد وى را نگفتى . او گفت : راست همچنين است .
هامش
( 1 ) - قرن ؟ ؟ ؟ ان
( 2 ) - يزد
( 3 ) - بگذاردى
- اين چاپ حاضر نيز اين كلمه گاهى بدون نقطه و گاهى با يك نقطهء تحتانى در موارد ذيل ديده مىشود ( ب البته بجاى پ نيز نوشته مىشده است )
ح 189 : تو نه سر در پى خويشى
ح 189 : من از سر پى نيفتادهام
ح 233 : ترا گاه مريد مىديدم و گاه از سر پى افتاده
ح 259 : گفت بر آن سر پى نيستم
ح 259 : او را از سر پى مىافكند
به گمان نگارنده اين كلمه مركب است از دو لغت سر و پى كه در استعمال با افعال مختلف معانى مختلف دارد :
الف : بر يا در سر پى يا سر در پى چيزى يا خويش بودن يعنى دنبال كارى يا بر سر امرى و عقيدهاى بودن : بر توبه مباش و بر سر پى خويش باش ( ح 72 ) - توبه مكن و دنبال كار خود را بگير و بر مسلك خويش بمان ؛ تو نه سر در پى خويشى ( ح 189 ) - بدنبال يا در فكر كار و امر خود نيستى ؛ گفت بر آن سر پى نيستم ( ح 259 ) - در پى و بدنبال آن نيستم ، آن اعتقاد -