چون به نزديك شيخ آمد دست فرا كرد و آن دام بگرفت ، گوسفند بطپيدن آمد ، وى را فراموش شد آنچه او را گفته بود . او را بكشت ، چون با يادش آمد بهغايت رنجور شد . گفت : اين كار بر من حرام شد . بعد از آن نيز « 1 » نگرفت « 2 » .
258 - مجازات امير لهودوست
ديگر چون شيخ الاسلام ببوزجان آمد خلقى توبه كردند و كارهاى خوش پيدا آمد چنان كه هيچكس فساد آشكارا نتوانست كرد ، و اسباب ملاهى هرچه بود همه بشكستند . اميرى كه آنجا بود او را و كسان او را چيزى در دل پيدا آمد و زيادت مىشد تا بانكار كشيد ، و بعضى از دانشمندان نيز با وى يار شدند . روزى اين امير گفته بود كه شيخ ياران ما را دست فروبست . يكى گفته بود : جرم امير راست كه خموش مىباشد . امير گفت : اگر من او را از اين شهر بيرون نكنم جرم من باشد اين ماجرا به گوش شيخ الاسلام آوردند . او را مريد بود از حاجبان خاص ، اويس « 1 » گفتندى ، وى را پيغام داد كه چند بار « 2 » از تو فراگذشتم ، اكنون لاف زدهاى ، بنگرم تا تو مرا از شهر بيرون كنى يا من ترا . به سال نرسيد كه اقطاعى كه از چندين پدر موروث داشت ازو فرا گشادند و هنوز هر روز بتر است .
259 - عزل امير به ارادهء شيخ
ديگر روزى هم اين امير به زيارت شيخ الاسلام آمد . شيخ گفت : اگر از سر آن اعتقاد بازگشتهاى بگويم با خداوند تعالى اقطاع به تو باز دهد و اگر هم بر آنى كه بود نبايد كه باقى نيز هم در سر آن كنى . گفت : بر آن سر پى « 3 » « 3 » نيستم .
هامش
( 1 ) - او ويس
( 2 ) - باز
( 3 ) - سربى
( 1 ) نيز به معناى ديگر از اختصاصات نثر كهنهء فارسى است و در اين كتاب مكررا ( از جمله در حكايات 179 و 229 و 329 و 333 ) به كار رفته است ( رك به سبكشناسى ، 1 / 393 ) .
( 2 ) مقايسه شود با روايت درويش على بوزجانى در روضة الرياحين . ص 32
( 3 ) در متن چاپ نخست اين كتاب پنج بار اين كلمه با افعال مختلف ( برآمدن ، افتادن ، باز جستن ، بودن ) آمده است كه آن همه را در ذيل حكايت 92 نقل كردهام در حكايات اضافى -