تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥

255 - دست شفابخش شيخ

ديگر وقتى مرا پشت درد مىكرد و به‌غايت رنجور بودم و هيچ قرار نمىيافتم ، تا روزى شيخ الاسلام دست در دست ( كذا ) و به آستين من در كرد آنجا [ كه ] درد بود دست بر وى نهاد بىآنكه من گفتم كه درد كجا مىكند . دست نهادن همان بود و درد رفتن « 1 » همان .

256 - صدقه بلاگردان است

[ ديگر ] گفت : روز عيد شيخ الاسلام قوم سپهسالار عمر را گفت : در غربت حادثه‌ها افتد . از جهت شوهر صدقه‌هاى بسيار بدادند . بعد از آن معلوم شد كه همان ساعت اسپهسالار عمر به گرگان از اسب در افتاده بود چنان كه او را بر جامه به خانه برده بودند و بجان وى هيچ اميد نداشته بودند . چون صدقه بدادند او به شد ، و اين از عجايب بود .

257 - داستان شيخ و گوسفند كوهى

ديگر در آنكه ملك ارغون نيشابور را غارت كرد . گوسفند ببردند و پراكنده شد ، از آن‌وقت تا هفت سال شيخ الاسلام گوشت نمىخورد كه شبهت‌آلود « 2 » شده بود ، آنگه از بهر مهمانان در كوه دام مىنهاد تا مهمانان بىبرگ نمانند و خود بخوردى . تا روزى گوسفندى بر دام آويخته بود ، شيخ الاسلام را خبر بود ، برخاست و بر اثر گوسفند برفت ، چون گوسفند او را بديد از پيش او برميد و خود را از بالاى كوهى درانداخت چنان كه راه نبود ، تا شيخ بالا شد آن بز بالاى ديگر رفته بود عظيم‌تر از آن ، وقت نماز پيشين بود ، شيخ گفت اگر بر اثر او بروم نماز دير شود و اگر نماز كنم گوسفند هلاك شود ، همى آواز داد گوسفند را كه بيا تا بند از پاى تو برگيرم . گفت : گوسفند آنجا كه رسيده بود بازگشت و روى بشيخ نهاد و مىدويد ،
هامش
( 1 ) - رفت ( 2 ) - اشهب‌آلود