وقتى آنجا رسم ايشان را گو جعد و قبا نگاه داريد . چون از رباط سهيل بازآمديم بديهى رسيديم از باخرز كه آن را كاهه مىخوانند ، آن شب آنجا بوديم ، نماز شام آنجا گزارديم « 1 » . من اين سخن با وى گفتم كه به ايشان اينچنين جواب داده بودى .
گفت : اگر من چنين گفته بودم پس چنان شود . روى سوى مردمان كرد ، گفت :
ميان دو دوست كه خصومت و آزارى بود كسى بايد كه توسط كند ، اكنون هيچ كس را با حق تعالى آزارى بوده است تا ما توسط كنيم ؟ بانگ برخاست و توبه كردن گرفتند ، ديگر روز همه ناحيت توبه كردند و موى فروآوردند .
253 - قوت خداوند دهد نه نان
ديگر ماه رمضان پيش شيخ الاسلام بوديم ، سفره بنهادند ، پيش هريك گرده [ اى ] و كم چيزى آمد . من در دل گفتم كه از اين چه آيد و بدين فردا روزه چگونه توان داشت . او گفت : دل فارغ دار ، قوت خداوند تعالى دهد نه نان . آن شب اتفاق افتاد كه سحر بياوردند ، بانگ نماز آمد ، آن در باقى شد . بامداد دستورى خواستم تا به ديه بزد روم ، و پنج فرسنگ بود ، و من پياده بودم ، نه مانده شدم و نه گرسنه و نه تشنه ، پس بدانستم كه قوت از خداى تعالى است نه از نان .
254 - خربزه دواى گوش درد
ديگر گفت : مرا گوش رنجه داشتى ، گاهگاه بشوريدى و بهغايت رنجور بودى .
روزى از بوزجان به زيارت شيخ الاسلام آمدم به معدآباد ، خربزه آوردند ، من انديشه كردم كه اگر بنهار خربزه خورم گوش من بشورد و من هلاك شوم . مرا گفت : خربزه بخور و باك مدار تا برهى . من براى گفت او بخوردم . هم در ساعت برفتم و به ديه آمدم و در خانه خربزه آوردند ، من آن سخن پير را گوش داشتم ، سير بخوردم .
شب درآمد ، مرا قى درافتاد ، از آن علت برستم كه هرگز مرا درد گوش نبود .
هامش
( 1 ) - گذارديم