تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
در پيش خويش قراضهء زر ديدم ، آن را برداشتم ، انديشه كردم كه بدين چيزى خرم تا اصحاب به كار برند ، ساعتى در دست مىماليدم ، آن زر از حال خود بگشت ، پاره‌اى ديگر بماليدم ، در انگشتان من همه خاك شد و فروريخت ، شيخ الاسلام در من نگريست ، گفت : اگر باور ندارى زر چنين خاك شود .

249 - شيخ را شما ابله ساختيد

ديگر گفت : من و دانشمند سهيل و دانشمند ابو القاسم سنجرى « 1 » رحمهم اللّه در پيش امام رحمه اللّه نشسته بوديم در مسجد گوشه . وى گفت : شما وى را ابله ساختيد ، در حق اين شيخ احمد غلوّ مىكنيد بىحد ، اين تا چيست ( كذا ) در سروكار او خواهيد كرد و علما را نيز قدرى نماند ، گوش با خود داريد . خواجه امام اسماعيل گفت : اين عجب از تو است ، تو روزى در نيشابور از سر كوى بسبب او برمىخاستى « 2 » و بسر كوى عاصم درآمدى ، ما شاگردان توايم به تو اقتدا كنيم . بعد از آن باز آمديم ، دانشمند ابو القاسم پيش شيخ الاسلام رفت به ديه معدآباد . او « 3 » گفت : آن چه بود كه شما مىگفتى در مسجد گوشه در پيش آن كرسى ، دانشمند امام چنين گفت و استاد امام اسماعيل جواب چنين داد و دانشمند على مداهنت كرد و خاموش مىداشت ، چنان كه رفته بود همه برگفت .

250 - مريد مداهنه كار

ديگر گفت : روزى در بيزد « 4 » با دانشمند امام رحمه اللّه نشسته بودم ، او در حق شيخ الاسلام طعنى مىكرد كه گاه‌گاهى بر زبان او كمابيشى مىرود . من هيچ نگفتم . شيخ الاسلام ببوزجان بود ، احمد بو عمر را گفت : آن دانشمند على سست مرد را نگر كه چگونه مداهنت مىكند كه مرا در پيش او پوستين مىكنند و او خاموش مىباشد .
هامش
( 1 ) - سجزى ( 2 ) - مىخواستى ( 3 ) - و ( 4 ) - يزد