درمى چند از ما توقع كرد .
238 - آگاهى شيخ از حادثهء ناديده
ديگر هم او گفت : روزى جماعتى سواران مىرفتند ، امير مظفر « 1 » بود چون از شهر سرخس بگذشتيم نماز بامداد بگزارده « 2 » بوديم ، و هركس آغاز سخنى در حق شيخ الاسلام كرده و پوستين مىكردند . ناگاه پاى اسب به پل « 3 » فروشد چنان كه نخاست « 4 » و بمرد . من گفتم : نماز بامداد بگزارديم « 5 » ، شما را وردى بايد خواند ، شما پوستين اولياء خداى تعالى مىكنيد ، كم از اين نباشد . گفتند : اين از بركات تو بود كه تو با وى صحبت بسيار داشته بودى . و چون از سرخس باز آمديم اين واقعه شيخ الاسلام بعينه باز داد .
239 - آگاهى شيخ از سخن طاعنان
ديگر هم او گفت كه شبى امير يلكدى « 1 » با امير اكتيمور « 2 » چيزى خورده بودند و پوستين كرده شيخ الاسلام را . بامداد بازآمديم به ديه دلشين « 3 » زير ديوار حصار بنشستم ، هنوز از خمار چيزى مانده بود ، امير زبان برگشاد و پند گفت شيخ الاسلام را . بعد از آن پيش شيخ الاسلام آمديم ، مرا گفت : در زير ديوار حصار دلشين نشسته بودى تو و امير ، و ما را پوستين مىكرديد ، به راست مرا برگفت .
240 - اطلاع شيخ از خواب ديگران
ديگر هم او گفت كه روزى شيخ الاسلام در ده تايباد در مسجد نشسته بود ، و دانشمندى بود او را بو بكر جعفر گفتندى و دوستى مىنمود اما پيوسته انكارى در دل داشت . روزى به نزديك شيخ الاسلام آمد . گفت : تو چند به نزديك ما مىآيى و
هامش
( 1 ) - عبارت ناقص است و حتما پيش از « بود » چيزى افتاده است
( 2 ) - بگذارده
( 3 ) - ؟ ؟ ؟ بل
( 4 ) - نخواست
( 5 ) - بگذارديم
( 1 ) رك . ص 234 حاشيهء 2
( 2 ) رك به حاشيهء 2 ص 235
( 3 ) اين نام و صورت مشابه آن در هيچ كتابى ديده نشد