داد و گفت : بگير تا ترا پسرى آيد . گفت : بستدم و به كار بردم ؟ مرا پسرى آمد .
232 - دشمنى شيخ با موى سر
ديگر هم او گفت : اول بار كه به نزديك شيخ الاسلام رفتم با خطيب بيزد گفتم :
مىترسم كه نبايد كه موى من باز كند . موى در زير دستار كردم . چون پيش او رفتم سفره بنهادند ، نان بخورديم و من به گوشهاى نشستم . شيخ الاسلام خطيب را گفت : آن همراه تو كجا شد ؟ گفتم : اينك اينجاام . گفت : دل فارغ دار ، هيچكس را با موى تو كارى نيست .
233 - مريد بايد يكدل باشد
ديگر على شايگانى روايت كرد كه روزى دانشمند احمد بستى درديه اشتو مجلس مىداشت . چون از مجلس فارغ شد فرود آمد و در محراب بنشست و در حق شيخ الاسلام سخن مىگفتند . مردى بود از ده ديگر ، طعنى بكرد ، دانشمند احمد بگماريد « 1 » و انكار نكرد . اتفاق را بعد از آن به نزديك شيخ الاسلام افتاد . وى را گفت روزى انديشه مىكردم تا از علما كيست در « 1 » حق من صادق [ و ] كيست مبغض ، چون نوبت به تو رسيد ترا گاه مريد مىديدم و گاه از سر پى « 2 » افتاده و با منكران يار شده ، ندانم تا از جهت چيست . او گفت : معاذ اللّه من در حق تو هرگز متردد نبودهام .
گفت : اى بىمعنى فلان روز در ديه اشتو مجلس گرم بداشتى و در محراب بنشستى و سخن مىگفتند ، مردى بود نه از آن ديه ، جبهء كبود پوشيده ، در پيش آن جبه پارهاى رنگين « 3 » دوخته ، او مرا پوستين مىكرد ، تو انكار نكردى و بگماريدى . او ماجرا تمام برگفت .
هامش
( 1 ) - و در
( 2 ) - سربى
( 3 ) - رنگيز
( 1 ) گماريدن ( گماردن ، گماشتن ) يكى از معانى آن اجازه و رخصت دادن است و اين معنى مناسب مقام است يعنى دانشمند احمد طعن كردن نسبت بشيخ را رخصت داد و طاعن را انكار و مخالفت ننمود ( رك . برهان قاطع ، حاشيهء استاد معين )