پسرى ، و آن دختر خواهر مرا بوده است . روزى سه ديگر او را پسرى آمد .
221 - شفا دادن شيخ بيمارى را
ديگر اخى محمد اسفر غابدى روايت كرد كه روزى شيخ الاسلام در بوزجان بود در سراى خويش ، مردى را بياوردند كه برجاىمانده بود و از كار درآمده ، در محفه نهاده پيش شيخ الاسلام آوردند . او چيزى بر او خواند و دست به دو فروآورد ، آن بيمار در حال به شد و از جاى برخاست .
222 - شيخ سخن مردى خودبين را بند مىآورد
ديگر دانشمند على اسرائيل روايت كرد كه روزى در تايباد دانشمندى مجلس مىداشت كه او را اسعد برآبادى گفتندى . او را گفته بودند كه اينجا مشايخ و بزرگانند و شيخ الاسلام حاضر است ، گوش با خود دار تا دهشتى نباشد . او گفت :
فرونمايم ( كذا ) . چون مجلس آغاز كرد سخنان نيكو مىگفت تا يكبار به خود نگريست گفت : من نه آن دانشمندىام كه مرا از كسى دهشتى آرد يا كسى سخن دربند تواند كرد . همينكه اين سخن گفت شيخ الاسلام در وى نگريست و گفت :
چنين ! در حال زبان وى دربند شد و او فروماند كه هيچ نطق نتوانست زد . آنگه خواجه امام محمد هيصم بر پاى منبر او نشست و از جهت او عذرى بخواست .
223 - داستان بازيافتن خر گمشده
ديگر خواجه محمد شاهوار روايت كرد كه وقتى شيخ الاسلام را به لشكرگاه مىبردند ، گفت : براى من خرى بكرى بستانيد ! من گفتم : از آن من خرى نيكو هست . گفت : مردى درويشى ، مبادا كه خر تو بدزدند . من گفتم : روا باشد ! خر پيش خدمت كشيدم و برفتيم . چون به لشكرگاه رسيديم بعد از آن بسه روز خر بدزديدند .
مرا گفتند : بر سر پل بايست تا مگر از خر چيزى يا بى . من پيش شيخ الاسلام رفتم و بگفتم ، او تبسم كرد و سر در پيش افكند ، پس گفت : دل فارغ دار كه خود