تنى پنج نيز با شيخ الاسلام بوديم ، و ديگران از پس و پيش رفته بودند . شيخ الاسلام گفت : برويد كه چيزى بديشان بخواهد « 1 » بود . ما پيشتر برفتيم و در سايهء سنگى نشستيم ، و ايشان مىآمدند و همه بىهوش شده بودند و از كار فرومانده و بيشتر را درد شكم خاسته « 2 » و اسهال كرده . چون به كاريز عمر رسيديم ، در حايطى فرود « 3 » آمديم ، كوزهء آب خواست ، به دو داديم ، قدرى بخورد و چيزى بر آن خواند ، گفت : ايشان را دهيد ! ايشان را دادند . و هركس قطرهاى آب مىخورد چشم باز مىكرد و زندگى در آن پيدا مىآمد ، و همه در حال به شدند و كارى پيدا آمد كه خداى عز و جلّ داند .
218 - شيخ را پيراهن نو هديه بايد كرد
ديگر شيخ ابو بكر لازكى « 1 » گفت كه شيخ الاسلام به نيشابور بود ، جماعتى را اتفاق افتاد كه به نيشابور روند به زيارت ، من نيز موافقت كردم ، و مرا از بهر عيد دو پيراهن دوخته بودند ، يكى درپوشيده بودم روز عيد و يكى هيچ در نپوشيده بودم . با خود انديشه كردم كه پيراهن [ كه ] بهتر و نيكوتر است در پيش شيخ الاسلام نهم . باز در راه عزم بگردانيدم كه آن پيراهن [ كه ] بهتر دوخته بودند و هيچ درنپوشيده بودم از بهر خود نگاه دارم و آن ديگر در پيش وى نهم . چون آن ديگر پيراهن در پيش وى نهادم گفت : در امانت خيانت شرط نيست . من گفتم :
چه امانت ؟ گفت آنچه گفت ( كذا ) ، و آنچه شرط كرده بودم مرا ياد آمد .
گفتم : اكنون اين پيراهن بركشم تا درپوشى . گفت : چنان كن تا شرط بجاى بازآيد .
هامش
( 1 ) - نخواهد ( يعنى براى آن پنجاه تن كه از پس و پيش رفتهاند حادثهاى رخ خواهد داد )
( 2 ) - خاسته : خواسته
( 3 ) - فرود : فرو
( 1 ) در حكايت 104 اين نسبت به صورت « لالكى » آمده است . در ناحيهء خواف شهرى بنام لاز وجود داشته و ياقوت يگانه كسى است كه آن را نام مىبرد ولى البته نسبت به لاز لازى است نه لازكى ( رك به سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 383 )