تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨

219 - اطلاع شيخ از اموال ديگران

ديگر هم او گفت : روزى از معدآباد مىآمديم ، احمد بو عمر « 1 » مرا گفت : خويشتن را دركشيده‌اى ، چنان نيست كه دويست و سيصد گوسفند ندارى . من گفتم : صد بيش ندارم . او گفت : بيش دارى . ميان ما سخن بسيار شد ، من گفتم كه شيخ الاسلام داند كه من چندان ندارم كه تو گفتى . احمد بو عمر « 1 » گفت : بيش دارد از آنكه مىگويد . من گفتم : بقا باد شيخ الاسلام را ، چند گوسفند دارم ؟ او ساعتى توقف كرد و گفت : نود و دو گوسفند دارى . بعد از آن من به رمه شدم تا گوسفند را برش كنم ، چون برش كردم نود و دو گوسفند [ بود ] ، گفتم : ديگر هست ؟ گفتند : نى . گفتم : شيخ الاسلام گفت : نود و دو گوسفند دارى ، و من دانم كه او كما بيش نگويد . گفت : راست گفته است .

220 - اعطاى پسر به يكى از ياران

ديگر محمد اسفر غابدى روايت كرد كه به نشابور دانشمندى بود او را دانشمند على بيهقى خوانند ، از شيخ الاسلام فرزندى خواست . شيخ الاسلام وقتى كه محل آن بود بخواست ، اجابت آمد ، گفت : بباشد و راست آيد . اتفاق افتاد كه خواهر دانشمند على را دو دختر آمد به يك شكم . مدعيان و منازعان آوازه درافكندند كه شيخ الاسلام فلانى را پسرى داده بود ، دو دختر آمد به‌يك‌بار ! دانشمند على گفت : بقا باد شيخ الاسلام را ، آن فرزند چه خواهد بود پسر يا دختر ؟ گفت : تو چه خواسته بودى ؟ گفت : فرزند . شيخ الاسلام گفت : بود ! تا روزى شيخ الاسلام چشم بر هم نهاده بود ، گفت : برو دانشمند على را بشارت ده كه او را پسرى خواهد آمد . برخاست « 2 » و گرد شهر برآمد و همه را خبر كرد كه شيخ الاسلام مرا بشارت داد به
هامش
( 1 ) - اين نام در حكايات 36 و 104 و 120 يا به عبارت ديگر در نسخهء اساس همه جا به صورت عمرو ( با واو ) ضبط شده ، ولى درCبدون واو آمده است ( 215 ، 219 ، 247 ، 250 ) ( 2 ) - برخاست : برخواست