215 - منع از خصومت در خانه
ديگر دانشمند احمد حبلهبرى گفت : روزى بر در مسجد رفتم ، نزديك شيخ الاسلام احمد بو عمر نشسته بود . گفت : چرا به خانه خصومت كردهاى ؟ برخيز و به خانه رو و ايشان را مراعات كن و دل ايشان را بدست آر ! او برخاست و از مسجد بيرون شد . من به نزديك شيخ الاسلام بر جاى او بنشستم . روى سوى من كرد و گفت :
تو نيز هم بر جاى احمد بو عمر نشستهاى ، تو نيز برخيز به خانه رو و دل ايشان را بدست آر و آشتى كن ! و من نيز در خانه خصومت كرده بودم شبانه ، و هيچكس از آن خبر نداشت . برخاستم « 1 » و همچنان كردم كه فرموده بود .
216 - ياران شيخ بىروزى نمىمانند
ديگر هم او گفت : وقتى ما بده بيزد جام بوديم . شيخ الاسلام على اسفر غابدى « 2 » را گفت : مردى هفتاد هشتاد بخواه تا به زاهدآباد رويم و كار گل كنيم ، و مرا گفت :
آن زنبيل خرما برگير و بيار ! على اسفر غابدى گفت : شيخ آن زور « 3 » كه در مرد مىكند در نان مىبايد كرد . من گفتم : سخن او را پاس دار ! او برفت و هفتاد مرد حبله كرد و من زنبيل خرما برداشتم و به زاهدآباد رفتم . تا نماز پيشين كار كردند و مردمان گرسنه شدند . شيخ الاسلام گفت : نخست نماز كنيم يا نان خوريم ؟ و نان نبود . چون بنشستم تركمان درآمد و دخترى بيمارى بر خر نشانده و سفرهاى نان بياورد و برهاى بريان در ميان آن ، پيش ياران نهاد ، و قرب صد تن بوديم همه سير بخوردند « 1 » .
217 - داستانى از درمان بخشيدن به بيماران
ديگر وقتى به كاريز عمر مىرفتيم به زيارت رباط بعنان « 4 » تنى پنجاه بودند ، ما
هامش
( 1 ) - برخواستم
( 2 ) - اسفر غابدى در نسخهءCهمه جا با ( ع ) و بدون نقطه نوشته شده است
( 3 ) - روز
( 4 ) - بعنا ( رك به حكايت 157 )
( 1 ) اين حكايت در روضة الرياحين ( ص 41 ) با اختلاف فراوان نقل شده است