در جيب نهند ، چنان كه همگنان بديدند « 1 » و در شوريدند و نعره برخاست « 2 » « 1 » .
212 - آگاهى شيخ از عمل ديگران
ديگر هم دانشمند شيخ سلّمه اللّه گفت كه شيخ الاسلام به امغان بود ، من به زيارت او رفتم ، از معدآباد سه نان برداشتم . چون پارهاى از راه برفتم بنشستم و از آن يكى خرج كردم ، و ديگر به راه گذرى دادم ، و در آن راه حالتى خوش درآمد ، لختى بگريستم . چون به نزديك شيخ الاسلام رسيدم از آن خبر بازداد كه در راه خوش بود كه هنوز از آن خمار در چشم تست ، و نان بدان راهگذر « 3 » داده بودى سخت نيكو كردى .
213 - معالجهء چشمدرد
ديگر استاد امام عمر گفت : وقتى مرا بهغايت چشم درد خاست ، چنان كه به شب . . « 4 » . و چون صبح برآمد وقت قامت پنداشتم كه كسى آب سرد بر چشم من زد ، در حال آن درد فرونشست و هيچ نماند . در ساعت شيخ را گفته بودند كه چشم او درد مىكند ، دعا فرموده بود ، فى الحال آن درد فرونشست و اللّه تعالى به بركت نفس مبارك او شفا بخشيد .
214 - پديد آمدن ابر و باران بخواست شيخ
ديگر محمد شاهوار گفت : وقتى به كاريز عمر خواستيم رفت ، به پارهاى كشت رسيديم بهغايت نيكو ، اما از تشنگى خلل خواست كرد . شيخ على باوردى گفت : بقا باد شيخ الاسلام را ، از اينجا نروى تا آنگاه كه اين كشت را آب ندهى . شيخ الاسلام گفت : راست است . در حال ابرى برآمد و همه عالم [ را ] آب گرفت .
هامش
( 1 ) - بديدند : بديدن
( 2 ) - برخاست : برخواست
( 3 ) - راهگذر : راه گذرى
( 4 ) - چيزى افتاده است
( 1 ) اين حكايت را درويش على بوزجانى با اختلاف بسيار در روايت در روضة الرياحين ( ص 40 ) نقل كرده است .