بىآب به كار مىبردم و آب نمىخوردم . او در من نگريست و گفت : اگر خواهى كرد مردانه در پيش گير كه اين چيزى نيست « 1 » .
207 - مجازات مخالفان
ديگر گفت : حاجى نام بود در بوزجان و رياست بوزجان او داشت و منازعتى مىكرد با ياران شيخ الاسلام ، و دو تن از ياران شيخ الاسلام بازداشته بود و گفته بود كه من از مريدان شيخ الاسلام احمد هزار دينار بستانم . گفت : اگر اين هزار دينار از وى نستانند « 1 » او گو از ياران من اين هزار دينار بستان . بعد از چند وقت قريب او را كس آمد و او را بگرفتند و هزار دينار زر ركنى بستدند .
208 - داروى چشم درد
ديگر دانشمند شيخ سلّمه اللّه گفت كه وقتى در چشم من چيزى پديد آمد مقدار نخودى ، چنان كه چشم بر هم نهادم بيرون آمدى ، و من از آن بهغايت رنجور بودم ، و مردمان مىگفتند : اگر تو به شهر بزرگ . . « 2 » . چنين كه استادان باشند كه اين را بدست كارى برگيرند و اگرنه چشم تو در سر اين شود . و من چشم مىداشتم كه شيخ الاسلام بيايد ، و شيخ الاسلام به تايباد بود . چون ببوزجان آمد آنجا رفتم ، گفت : پيش آى ! پيشتر او رفتم ، آب از دهن خويش بر آنجا كرد ، تا سه روز هيچ اثر نمانده بود .
209 - اطلاع شيخ از آنچه ديگران مىكنند
ديگر هم او گفت : روزى در معدآباد ديوار كهنه بود باز مىكردم . شيخ - الاسلام ببوزجان بود ، ديگر روز ببوزجان شدم . شيخ الاسلام مرا گفت : دى ديوار باز مىكردى عظيم و بزرگ و نشان آن بود كه بيلى داشتى سر بيل شكسته . راست
هامش
( 1 ) - نستانند : بستانند
( 2 ) - پيداست كه چيزى افتاده است
( 1 ) اين حكايت نيز در روضة الرياحين كاملتر نقل شده است ، ص 38