پى شما رسند و بار از خران فرواندازند و چندانكه ايشان را مراد آيد ببرند و كتابهاى قومى ديدم بعضى افكنده و باد مىبرد . خواجه امام محمود گفت : اين غيب است و من بدين اعتقاد ندارم . بفرمود تا بار بر نهادند و برفتند تا آنجا كه شيخ الاسلام نشان داده بود ، سواران درآمدند و باران خران بينداختند و چيزى كه مىبايست ببردند و كتابها در خاك افتاد و بعضى باد مىبرد . آنگاه آنجا سخن شيخالاسلامشان ياد آمد .
192 - داستان مردار شدن بز كوهى
ديگر دانشمند محمود رحمه اللّه هرچند ازين نوع مىديد هيچ باور نمىكرد .
تا روزى شيخ الاسلام را گفت : تو در اين كوه راه نيك دانى و اولياى مرا عصاى چند مىبايد ، توانى كه رنجى برگيرى و ولى را با خود ببرى تا عصاى چند آرد ؟ گفت :
روا باشد . شيخ الاسلام بيرون آمد و منتظر مىبود تا آن ولى بيرون آيد . چون ولى بيرون آمد گفت : چرا چندين درنگ كردى كه گوسفند بزيان آوردى .
خواجه امام محمود گفت : چرا بزيان آورد ؟ گفت : اگر چندين درنگ نكردى ما بز كوهى بياورديمى ، اكنون تا ما آنجا رسيم بز مردار شده باشد . خواجه امام محمود آن دانشمند « 1 » را بخواند و چيزى به گوش او درگفت و برفتند . چون پارهاى راه برفتند دو گوسفند از كوه درآمدند . اين دانشمند گفت : همانا اين گوسفندانيست كه تو مىگويى . گفت : من بز كوهى گفتهام ، اين ميش است ، هنوز تا بدانجا كه من گفتهام نيم فرسنگ مانده است . چون آنجا رسيدند آن دانشمند را گفت : برو در ميان اين درختان ديدهام بنگر و گوش با خود دار كه پلنگ آنجاست . آن دانشمند گفت : تو بر من مىخندى . گفت : نى تا تو بدانى و خواجه امام را بگوى تا بداند كه دوستان خداى عز و جلّ را بجز آنكه شما دانيد كارهاى
هامش
( 1 ) - دانشمند : دانشمندان