190 - نجات از زندان بخواست شيخ
ديگر زنى بود كه آگه گفتندى وى را و كوه برينان در اقطاع او بود ، و آن زن آشناى شيخ الاسلام بود و او را در نيشابور ديده بود ، به حكم آشنايى بيامد و گفت : اى شيخ اين مردمان را از اينجا ببردند ، اگر ايشان را باز نيارند اين استخفاف را تدارك نباشد و اينجا كس نماند ، همه بروند و اين ده ما بزيان آيد .
شيخ الاسلام بر بام مسجد بود خفته . اين آگه را گفت كه خداوند ده بود : بفرماى تا صد مرد بروند « 1 » [ به ده ] « 2 » برينان شوند اين مردمان را در سرايى كه هست بيرون آرند . گفت : بده مردمان رفتن نتوان ، باشد كه فساد زيادت شود يا مردى كشته شود . شيخ الاسلام گفت : دل فارغ دار اگر چيزى مىنبينم نفرمايم ، مردمان بفرست ! آن زن را يقين بود و از احوال شيخ الاسلام چند چيز ديده بود و شناخته . در حال مردمان را بفرمود تا برفتند . بر كنار ده سرايى بود و ايشان را در آن سراى باز داشته بودند . امير ده دعوتى ساخته بود و سران را خوانده . اين طايفه در بشكستند و ايشان را بيرون آوردند و به سلامت با ده خويش آوردند . سواران از پس آمدند اما در نتوانستند آويخت كه نبايد كه مردى كشته شود .
191 - پيشگويى شيخ از هجوم سواران
ديگر وقتى دانشمند محمود بده نامق بود و مشتى كالا از هر چيزى جمع كرده بود تا به نيشابور برد كه آنجا مىبود . شيخ الاسلام را گفت : تو شب بيدار باشى تا پگاه مرا بيدار كنى و يارى دهى تا ستوران بار كنم و برويم . شيخ الاسلام به خانه رفت ، چيزى ديد كه وى را آفتى در راهست ، و او را بيدار نكرد . چون نماز بامداد بگزاردند « 3 » گفت : نيك بيدار شدى ! گفت : مشغولى پيش است نخواستم كه امروز به روى . گفت : چيست ؟ شيخ الاسلام گفت : در فلان جاى ديدم كه سواران
هامش
( 1 ) - بروند : برود
( 2 ) - [ به ده ] : و
( 3 ) - بگزاردند : بگذاردند