188 - ميل امرود بسوى شيخ
ديگر خواجه مقرى سنجرى گفت : وقتى در فصل زمستان شيخ الاسلام را گلو درد مىكرد . گفت : مقرى هيچ امرود چنين دارى ؟ گفتم : تاى دو سه هست .
به خانه آمدم ، آونگى امرود آويخته داشتم ، در دل كردم كه تاى سه چهار ببرم و باقى بگذارم ، و يكى نيكو بود نيت كردم كه آن را بگذارم . دست دراز كردم و تاى سه چهار فروگرفتم ، آن باقى نيز فروافتاد و بر زمين آمد و كوفته شد . در جمله همه برداشتم و بردم . چون پيش شيخ الاسلام بنهادم گفت : اى مقرى چندين تصرف كردى ، و آن يكى زيباتر بود برداشت و گفت : اين را نخواستى آورد اما او ما را خواست و از پس تو بدويد تا بياوردى . او گفت : آن نيكوتر بر تخته نهادم ، چون به در خانه رسيدم از تخته درگرديد و تا در خانه مىدويد تا من برگرفتم .
189 - مجازات نامعتقدان
ديگر در آنوقت كه شيخ الاسلام به كوه برينان رفته بود و دانشمند محمود را ديده و سخنان رفته بود اجناس « 1 » ، دانشمند محمود گفت : تو نه سر در پى خويشى .
و رشيد نام مردى بود به نزديك شيخ الاسلام نشسته ، هم از گفت دانشمند محمود چيزى مىگفت كه دريغ آن روزگار كه از تو حكايت مىكردند و اكنون دگرگون شده است . شيخ الاسلام گفت : من از سر پى نيفتادهام و هر ساعت نيكويى و خلعت خداوندم در حق من زيادت است . آن رشيد از پيش وى برخاست . شيخ الاسلام گفت : كجا مىروى ؟ گفت : بيرون خواهم رفت . گفت : مرو ساعتى كه هماكنون بگيرندت وقفا و دبوس خورى . دانشمند محمود گفت : برو با اين فراست او هم اكنون پيدا آيد ! چندانى كه از در بيرون رفت سوارانش بگرفتند و زير دبوس كشيدند و قفازنان ببردند و تنى ده را به موافقت او ببردند به كوه برينان « 2 » و آن سخن او راست آمد .
هامش
( 1 ) - اخباس ( مفهوم روشن نيست )
( 2 ) - برينان : بريان