بودم كه حال قيامت و كار ما با شيخ الاسلام ( آيا -
B C
) چگونه خواهد بود . تا شبى قيامت را بخواب ديدم و صحراى قيامت را ، و خلق بسيار و دو علم ديدم كه آمد .
نگاه كردم شيخ الاسلام را ديدم و ياران او را . رفتم و ركاب خواجه را بگرفتم و پارهاى برفتم . يكى بود نه از ياران شيخ الاسلام ، او را ابو بكر ابى سهل گفتندى .
خواجه را گفتم : چرا استادهاى ؟ فرمود كه تا ابو بكر ابى سهل برسد . گفتم :
هرگز او خدمت نكرده است و ارادتى ننموده است . شيخ الاسلام گفت : روزى كفش پيش فرزند ما نهاده است ، بىاو به بهشت نتوان رفت كه از ما اين نسزد ، تا دانيد .
178 - داستانى از نفوذ شيخ و اعتقاد مردم در بلاد دور به دو
ديگر برادرزادهء خواجه بو شهد بشكان پسر وجيه الدين مباركشاه محمد بن ابى القاسم ، او روايت كرد كه ما بهندوستان مىرفتيم . چون از غزنين بگذشتيم و هر دو جوان و كودك بوديم و مىترسيديم كه ولايت بيگانه و كافر ( بود -
B C
) و ما غريب . اين برادرزادهء وجيه سمعان ما را گفت : موى بافته باز كنيد و بهر جاى كه رسى و كسى كه بشما قصد كنند و شما را پرسد كه شما كيستيد و از كجا مىآييد ، بگوييد كه از جامايم و از مريدان شيخ احمديم ، و آزاد مىرويد و هيچ خلل بشما نرسد . ما دو تن مىرفتيم تا بموضعى « 1 » رسيديم كه چندان كاسهاى سر آدمى انداخته ديديم و اثر كشتگان كه قياس نبود . و سه شخص برهنه از هندوان پيش ما بازآمدند ، و هر يكى مكى « 1 » آهنين در دست گرفته . ما گفتيم همين ساعت ما را هلاك خواهند كرد . اول از ما پرسيدند كه از كجا مىآييد ؟ ما گفتيم : از جامايم و از مريدان
هامش
( 1 ) - كذاBوC، در اصل : بموضع
( 1 ) مك بضم اول بمعنى زوبين است و آن نيزهاى باشد كوچك كه عربان مطرد خوانند و به اين معنى بفتح اول هم آمده است ( برهان قاطع ) .