تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
على نيشابورى گفتندى . او كار نيكو مىكرد و مرد جلد « 1 » بود و نيك اعتقاد شيخ - الاسلام را . كار وى او را خوش آمد و او را تحسين كرد و گفت : شيخ على چه مىخواهى ؟ بخواه تا چنان شود . او گفت : بقا باد خواجه را ، كار آن جهان مىبايد كه معلوم شود تا چگونه خواهد بود « 1 » . شيخ الاسلام قدس اللّه روحه العزيز ساعتى انديشه كرد ، پس سر برآورد و فرمود كه بعد از وفات من به دوازده سال دو شخص از جانب لهور بيايند و ترا ازين حال بتحقيق خبر آرند ، نشان آنست كه انگشت بزرگ تو بگيرند و پيغام به تو رسانند ، و آنگاه مردن تو نزديك باشد ، كه اگر اين ساعت چيزى بگويم هركسى بر آن اعتراض كنند و ايشان را بد افتد . و شش سال بعد از آن عمارت شيخ الاسلام در حيوة بود ، و بعد از وفات او قدس اللّه روحه العزيز تا دوازده سال برآمد ، دو صوفى آمدند از لهور به معدآباد و شيخ على نيشابورى را طلب كردند و چون او را بديدند انگشت بزرگ او بگرفتند و گفتند كه پير تو شيخ الاسلام احمد ترا سلام مىرساند و مىگويد كه آن سؤال را كه از من پرسيده بودى ، بدين نشان كه انگشت تو بدست داريم ، دل فارغ دار ، كه هركه روزى به اعتقاد درست بر ما سلام كرده است يا بر مريد از مريدان ما از براى ما را ، بدان كه حق سبحانه و تعالى همه را در كار ما كرد ، بشارت ترا و ايشان را . اين شيخ على بىهوش شد و بيفتاد ، و هم در آن مدت نزديك بجوار حق تعالى پيوست . و بيشترى از اهل معدآباد اين حال را معاينه ديده‌اند تا دانيد ، و السلام .

177 - پاداش دوستان و ارادتمندان شيخ « 2 »

ديگر اسفهسالار درويشان در ( ديه -
B C
) انداد گفت : مدتى در آن انديشه
هامش
( 1 ) - كذا درBوC، در اصل : بود با شما ( 1 ) جلد بفتح اول - چابك « منتهى الارب » ( نقل از چهار مقاله ، ص 29 ، حاشيه 12 ) . ( 2 ) اين حكايت و حكايت بعد و قبل آن و نيز داستان زن خواستن شيخ در هشتاد سالگى همه در نسخهءCضمن حكايات مربوط به روزگار پس از درگذشت شيخ نقل گرديده است .
مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 200 | سديد الدين محمد غزنوى / حشمت مؤيد