دختر باحمد مىدهى ؟ گفتند : مىدهيم . چون بيدار شدند رئيس زن را گفت : دختر باحمد ده و مكن و سخن بشنو و اين دختر را بوى ده و الا واقعهاى بسر من مىآيد ، دو بار ما را نمودند . زن گفت كه البته هرگز اين دختر را بوى نخواهم داد ، دختر چهاردهساله را چگونه بمرد هشتادساله دهم ؟ هرچند كه رئيس گفت زن بنشنود ، و رضا نداد . تا شب سيم همچنين هر دو رئيس و زن وى در خواب ديدند كه همين شخص بيامد و بيل به زير سراى ايشان فروكرد و سراى ايشان از جاى برگرفت و گفت : دختر باحمد مىدهى ؟ گفتند : مىدهيم . اين سراى را از بيل به يك سوى گردانيدى و بنهادى . رئيس و زن از خواب درجستند . آن خانه كه دختر در آنجا « 1 » خفته بود فروافتاد . مادر و پدر فرياد برآوردند . و شيخ الاسلام در صاغو بود و منتظر نشسته و شمع نهاده ، خادم را فرمود كه شمع بردار تا بسراى رئيس رويم كه يكى دختر در زير خانه آمده است تا او را بيرون كنيم و هم در شب عقد كنيم . خادم شمع در پيش مىبرد و شيخ الاسلام مىرفت . و زان سوى رئيس و زن مىآمدند . چون بشيخ الاسلام رسيدند ، در خاك مىغلطيدند و فرياد مىكردند .
شيخ الاسلام فرمود كه اكنون دختر باحمد مىدهى ؟ گفتند : اى شيخ دختر كو ؟
در زير بار آمده و هزار خروار خاك و بار زيادت است كه برو آمده است شيخ الاسلام گفت : اگر دختر شما به سلامت از زير اين خاك و بار بيرون آيد او را باحمد مىدهى ؟ گفتند : خداى تعالى و رسول را صلى اللّه عليه گواه كرديم كه اگر اين دختر زنده ازين خاك بيرون آيد فداى تو كنيم . شيخ الاسلام بدين سراى آمد و اين خانه كه دختر در آنجا خفته بود و خانه فروافتاده ، شيخ الاسلام به يكجاى اشارت كرد كه اينجا باز كنيد . باز كردند . چوبى به ديوار مانده بود و دختر از خواب بيدار نشده بود . مادر او را گفت : تو و دايهء وى فروروى و دختر را زنده و
هامش
( 1 ) - كذا درBوC، در اصل : آن دختر در آن خانه كه