تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
رسيد وصيت كرد مريدان خود را و هركسى را بكارى نصب مىفرمود . بو طاهر را گفت : اى پسر من زنهار راه شريعت ورزى و خلقان را خدمت كنى ، كه ترا وصيت مىكنم كه بعد از وفات من به چند سال جوانى نوخط به بالا بلند و بنام احمد و به رنگ و روى سرخ از در خانقاه تو درآيد ، و تو در ميان ياران در خانقاه باشى ، زنهار كه خرقهء من بوى تسليم كنى و خادم‌وار او را خدمت كنى . بو طاهر گفت : هرچه فرمايى چنان كنم . چون كار وى به آخر رسيد ، بو طاهر را و جمع حاضران را طمع بود كه هريكى را ولايتى نصيب كند . بو طاهر را طمع آن بود كه ولايت كه او را بود بوى سپارد ، شيخ ابو سعيد در حالت نزع چشم باز كرد ، گفت : يا بو طاهر و يا دوستان من ، آن ولايت كه شما طمع مىداريد « 1 » به يكى ديگر سپردند و اين علم مشايخى ما را بر در خراباتى بزدند و كارى كه ما را بود و جملهء مشايخ ماضى را بوى سپردند و تسليم او كردند و او را برگزيدند . و كس ندانست كه حال چيست تا چند سال ازين برآمد . شيخ بو طاهر روزى نشسته بود ، جوانى از در خانقاه او درآمد ، شيخ بو طاهر او را بسيار اعزاز كرد ( و هر نشانى كه شيخ ابو سعيد رحمه اللّه تقرير كرده بود در اين جوان بود ، و شيخ الاسلام ابو طاهر -
B C
) همان شب پدر را در خواب ديده بود كه با جمع ياران بتعجيل مىرفتى ، بو طاهر پرسيد كه بابا كجا مىروى و اين تعجيل چه است ؟ گفت : نيز تو برو كه قطب اولياء مىرسد ، خواستم كه بروم بيدار شدم . ديگر روز اين جوان از در خانقاه درآمد ، بو طاهر بدانست كه اوست ، انديشيد كه چون اين خرقهء پدر از دست بدهم ؟ آن جوان گفت : يا بو طاهر در امانت خيانت روا نباشد . بو طاهر را وقت خوش شد ، خرقه را بياورد و در پيش اين جوان نهاد ، و او درپوشيد . و آن شيخ الاسلام احمد جامى بود قدس اللّه روحه العزيز . و چنين گويند كه آن خرقه از آن ابو بكر ( رضى اللّه
هامش
( 1 ) - كذا درBوC، در اصل : دارى