چيزست ؟ بو الحسن گفت : مانند حلواست . اما نه حلواست ، فراته بيرون كرد و به دو داد .
پرسيدند كه هرگز شيخ الاسلام چيزى نفرستادى ، اين چگونه است ؟ گفت : فلان روز در پيش شيخ الاسلام نهاده بودند ، او گفت برداريد و بنهيد كه پسرم شيخ الاسلام ابو الحسن بانگ كرد و از من بخواست . ايشان مقابل كردند ، همان روز بود كه شيخ الاسلام بو الحسن گفته بود كه پيش پدرم چيزى نهادهاند مىخورد ، مانند حلواست . ما گفتيم : بخواه . آواز داد گفت : بابا از آنچه در پيش تو است مرا ده .
همان ساعت آوازى شنيد و آن از بهر او بنهاد .
165 - ناوهكشى يكى از اميران در خانقاه شيخ
ديگر ملكى « 1 » بود از غزنين با پنج هزار مرد ( سوار -
B C
) به خدمت سلطان سنجر آمد ، و نام وى حليم . از حال شيخ الاسلام كسى او را حكايت كرده بود و او نيز بر سبيل امتحان به مدرسهء به قريهء معدآباد به زيارت شيخ الاسلام آمد . شيخ الاسلام نيك بتأمل در وى نگريست . او را حالتى و اقرار پديد آمد ، از خواجه التماس كرد كه مرا از آنچه خواهم ( كرد -
B C
) بازمدار . خواجه فرمود كه هان در رو ! « 2 » در خانقاه آن روز بام مىاندودند ، پس برخاست « 3 » و با جامهاى پادشاهانه يك ناوه « 1 » گل بر دوش نهاد و بر بام برد و باز آمد . شيخ الاسلام فرمود كه اين چرا كردى ؟
گفت : از آنكه بر درگاه حق تعالى هيچ وسيلتى ازين بزرگتر نديدم كه فرداى قيامت مرا پرسند كه تو كيستى ؟ گويم : من ناوهكش شيخ احمدم ، و نجات خود درين مىدانم ، و همچنين باشد .
166 - داستان ابو سعيد ابو الخير و خرقهء او كه باحمد رسيد
ديگر شيخ الاسلام ابو سعيد بو الخير را رحمة اللّه عليه چون عمر او را به آخر
هامش
( 1 ) - كذا درBوC، اصل : ملك
( 2 ) - در وى
( 3 ) - برخواست
( 1 ) ناوه بر وزن ساوه چوب كوتاه ميان خالى كرده را گويند كه گلكاران بدان گل كشند .
( برهان قاطع و حاشيه )