شيخ الاسلام گفت : بابا نخست توبه كن . توبه كرد و كلمهء شهادت بگفت . و بعد از آن شش روز ديگر بزيست هم چنان كه شيخ الاسلام مىخواست و او را مىبايست . روز هفتم فرمان يافت .
162 - رهاندن شيخ درويشى را از تنگدستى
ديگر خواجه امام ابو الفتح « 1 » گفت : در سفر حجاز بوديم . چون به شهر بسطام رسيديم ، به زيارت خاك شيخ ابو يزيد رفتيم . مرد درويش و مفلس حال « 1 » درآمد ، بر شيخ الاسلام ( سلام گفت و
B
) سؤال كرد و از تنگدستى بناليد . شيخ الاسلام او را چيزى بداد ، گفت : دل مشغول مدار كه من در سر وقتى بودم ، خداى عز و جلّ ترا پيش من آورد ، و چنين دانم كه دعاى من در حق تو مستجاب شد . چون باز - گشتيم « 2 » به شهر بسطام رسيديم « 2 » آن مرد بيامد ، پيش شيخ الاسلام روى بر زمين نهاد ، گفت : خداى تعالى ببركات دعاى تو مرا چندان نعمت داد كه مرا و هفتاد فرزند مرا تمام است . ما از وى بپرسيديم ، بنهگفت كه از كجاست . ما چنان دانستيم كه چيزى يافته است .
163 - چگونگى رسيدن گندم بهر كودك شيخ در سال قحط
ديگر شيخ الاسلام گفت : در آنوقت كه فرزند شيخ ابو الحسن آمد ، در آن سالها قحط و تنگى بود ، و در آن سال هيچ زنى فرزند نياورده بود كه وى را شير دادى ، و والدهء او ناتوان شده بود و او ضايع مانده بود و بيم هلاكت بود . هر روزى مقدار يك مشت گندم على الدوام در بالين گهوارهء وى پديد آمده بودى قرب پنج
هامش
( 1 ) - مفلسحال) C (، در اصل وB: مقبل
( 2 ) - كذا درBوC، در اصل : گشتم و رسيدم
( 1 ) بنا بر تصريح درويش على بوزجانى در مقصد دوم روضة الرياحين وى جمال الدين ابو الفتح پسر شيخ احمد است كه « با پدر بزرگوار خود سفر حجاز كرده بود » ( ص 62 ) . اين حكايت و نيز چند حكايت ديگر كه مستقيما يا بواسطهء شخص ديگرى نقل از اوست در همان كتاب آمده است .