شيخ الاسلام روم تا بدست مبارك خويش لقمه در دهان من نهد ، و از خانهء من تا نزديك او سه روزه راه بود . چون نزديك او رسيدم خوان نهاده بودند . لقمهء نان بر نمك زد و به گوش من فروگفت : اگر مقصود تو اينست ، بگير اين لقمه ، و در دهان من نهاد ، و آنچه مراد من بود بحاصل آمد ، و السلام .
146 - رقصيدن كوزهء آب به اشارت شيخ
ديگر خواجه على يحيابادى روايت كرد از شيخ محمد حدّاد اشتوى كه گفت :
روزى شيخ الاسلام در خانهء من بود ، سخنى مىگفت ، شرابى پيش او نهاده بود و كوزهء آب بر آنجا نهاده . شيخ الاسلام بدست اشارت كرد ، آن كوزهء آب كه بر آنجا نهاده بود در جنبش آمد و گرد برگشت و در رقص آمد ، چنان كه آن جماعت كه آنجا بودند همه مىديدند و شورها و نعرهها از آن جماعت برآمد .
147 - شفا دادن شيخ به دخترى تركمان
ديگر عمر كوشك گفت : دختر تركمانى بياوردند پيش شيخ الاسلام ، يك دست او خشك شده بود ، و دو سال برآمده بود . منكران بيزد گفتند كه شيخ الاسلام از كرامات خود و گفت « 1 » دست بداشته و از سربى بيفتاده است . شيخ الاسلام چيزى بر وى خواند و گفت : دست بجنبان و برو و آن پوستين بياور ، برفت و پوستين بياورد و در حال نيكو شد كه هرگز هيچ رنجشى « 1 » نبود همه عمر از آن .
148 - بينا ساختن تركمانى را كه بهر دو چشم كور بود
ديگر ( هم او -
B
) گفت : وقتى به صاغو رسيديم ، تركمانى را بياوردند بهر دو چشم نابينا ، گفت : پسر من فرمان يافت و من از گريستن نابينا شدم . شيخ الاسلام
هامش
( 1 ) - زنجشى
( 1 ) يعنى از كرامات و گفتار خود . گفت بجاى گفتار و بمعنى سخن و قول و ادعا چند بار ديگر نيز در اين كتاب استعمال شده است ، از جمله در حكايات 254 و 291 .