در خانهء محمد خرّاط جمعى نشسته بودند پيش شيخ الاسلام . او ريسمان سجادهء خويش بيرون كشيد ، و آن ريسمان نقره مىگشت چنان كه همه كس مىديدند ، و نورى ديدم از روى شيخ الاسلام مىتافت ، گاه بر روى او و گاه بر محاسن . چون او از آنجا برخاست « 1 » كودكان آن نقره برداشتند و هنوز آن نقره بر جاى دارند .
141 - تبديل شوخ پيشانى شيخ بزر سرخ
ديگر خواجه على يحيابادى روايت كرده است كه روزى شيخ الاسلام از مالين « 1 » مىآمد ، بده بيزد رسيد ، در مسجد جامع نشسته بود ، وقتى خوش درآمد بر وى ، دست بر پيشانى مىماليد و شوخ پيشانى وى در ميان انگشتان او همه زر سرخ گشته بود . من برداشتم . چون مدتى برآمد از وى سؤال كردم كه آنچه حالت بود ؟ گفت : انديشهاى در دل من آمد كه آنچه بود كه در معدآباد خاك در دست من زر شد ، و منكران گفتند كه آن زر كوهى بود ، نبايد كه چنان بود كه ايشان گفتند . در دل من آمد كه اگر آن را تأويل كردند اين را چه توانند گفت .
142 - آگاهى شيخ از خواب ديگرى و سخنى كه خدا با وى گفته بود
ديگر استاد امام عمر معدآبادى گفت : شبى بخواب ديدم كه حق سبحانه و تعالى با من كلمه [ اى ] چند سخن گفت . چون بيدار شدم لذت آن هنوز در جان من بود اما سخنان را فراموش كرده بودم . شيخ الاسلام ببوزجان بود . برخاستم « 2 » و به نزديك آن بزرگوار دين رفتم و با وى بگفتم . او مرا گفت كه تو چه خواب ديدهاى ، و آن
هامش
( 1 ) - برخواست
( 2 ) - برخواستم
( 1 ) « كرسى باخرز شهر مالين بود و از مسافتهائى كه در كتابهاى مسالك ثبت گرديده چنين برمىآيد كه شهر كنونى « ناو » در محل همان شهر مالين است . مالين در قرن چهارم شهرى آباد بود و از آنجا غله و موز و پارچههاى فراوان صادر مىگرديد . . . حمد اللّه مستوفى كرسى باخرز را بنام مالان ضبط كرده و در وصف نيكوئىهائى آن سخن بسيار گفته و مخصوصا از خربزهء دراز آنكه در اكناف خراسان شهرت داشت تمجيد كرده است . »
( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 382 )