137 - شام خوردن پنجاه تن در خانهء شيخ
ديگر هم امام شمس الدين گفت كه من به قوت دل او آدمى نديدهام . روزى از معدآباد برفتيم ، با شيخ الاسلام به قصبهء صاغو مىشديم ، و خانهء وى آنجا بود ، و ما قرب پنجاه تن بوديم ، و آن شب ما به خانهء او خواستيم رفت . نه از پيش برفت و نه كس فرستاد و نه چيز طلب كرد و نه پيغام داد ، تا آفتاب زرد را آنجا رسيديم و البته از دعوت هيچ اثر نبود . آن شب خداى تعالى همه را اسباب بساخت ، در خانهء او همه شام خورديم و سير شديم از بركت كه خداى تعالى بر آن كرد .
138 - سير خوردن گروهى انبوه از خوراكى اندك
ديگر آورده است « 1 » كه روزى شيخ الاسلام به خانهء على درزى بود در امغان « 2 » .
من آنجا رفتم با قوم از ياران . پس على درزى گفت : يا شيخ الاسلام چيزى اندك دارم و ميهمان بسيار . گفت : چند باشد ؟ بيش از منى پنج نان نبود و كاسهاى دو سه خوردنى . شيخ الاسلام چيزى بر آن خواند و باد بر وى افكند ، تا جمله بيست تن بوديم « 3 » همه سير بخورديم ، و هنوز باقى چيزى بماند كه از آن چند روز بخوردند .
139 - تبديل قرص نان بزر سرخ
ديگر آورده از دانشمند اسماعيل اشتوى [ كه ] گفت : روزى مردى به نزديك شيخ الاسلام آمد ، و او از پيش خود قرصى به دو داد ، و آن مرد بر ميان خود بست و برفت . دانشمند امام اسماعيل گفت : من از آن مرد شنودم كه گفت : در ميان راه آن قرص از ميان باز كردم تا به كار برم ، بفرمان خداى تعالى زر سرخ گشته بود .
140 - تبديل ريسمان سجاده به نقره
ديگر اخى احمد سعال از جمله ياران خاص بود ، گفت : وقتى در ده معدآباد
هامش
( 1 ) - كذا درC( يعنى شمس الدين آورده است ) ؛ در اصل : آوردهاند
( 2 ) - امقان
( 3 ) - ديم