جمله برگفت ، و آن چه كلمه بود كه حق تعالى با تو بگفت ، يكايك با من بگفت كه نه كم بود و نه بيش . هم شيخ الاسلام مىگويد : شعر
او من و من او بدم گه من بدم ساقى گه او * بادها رطل گران تا روز نوشانوش بود
143 - بخواب ديدن شخصى رسول الله و شيخ را
ديگر خواجه على يحيابادى گفت : رسول را صلى اللّه عليه بخواب ديدم كه مسجد زاهدآباد را عمارت مىكردى . چون چشم من بر جمال مبارك او افتاد در محراب بنشست . گفتم : يا رسول اللّه دست به سينهء من فروآر . او دست به سينهء من فروآورد . با وى گستاخ گشتم ، گفتم : يا رسول اللّه آن خبر كه مىگويند كه ديو خود را در خواب به شكل شما نتوانند نمود راست هست ؟ . . . « 1 » . و اين خبر سه بار برخواند بعد از آن شيخ الاسلام را ديدم هم آنجا نشسته ، تعجب كردم كه درين ساعت پيغامبر بود اكنون شيخ الاسلام بر جاى او نشسته است ، و همان خبر كه رسول مىخواند شيخ الاسلام نيز مىخواند . آواز شنيدم كه او ماست و ما اوييم ، چندين تعجب چيست ؟
144 - اعتقاد مردم بقطب بودن شيخ
ديگر هم او روايت كرد كه او گفت دانشمند جبريل بر نورى تركمان « 2 » شنيدم رحمة اللّه عليه كه گفت : وقت نيمروز بود ، بزرگى از « 3 » بزرگان مرا گفت : در شيخ احمد چه اعتقاد دارى ؟ گفت : اعتقاد دارم كه او قطب است در روى زمين . گفت :
راست است ، و آن بزرگ گفت من همين اعتقاد دارم .
145 - اطلاع شيخ از نيت مردم
ديگر هم آن دانشمند گفت جبرئيل نيز روايت كرد كه نيّت كردم كه به نزديك
هامش
( 1 ) - جملهء نخست از جواب رسول اللّه از قلم افتاده است
( 2 ) - بركمان
( 3 ) - راز