چون در سخن عاجز شدند ، يكى بود او را ليث كافر گفتندى ، برخاست « 1 » و تيغ بركشيد و بر شيخ الاسلام بگذارد « 2 » . سر تيغ او بر ديوار آمد و تيغ او حلقه شد و او بر تيغ افتاد و زانوى او ببريد . پس دشنه بركشيد و روى بوى نهاد . شيخ الاسلام در وى نگريست ، او دشنه بينداخت و در دست و پاى شيخ الاسلام افتاد ، گفت : من در خدمت توام ، هرچه فرمايى ، و اگر اجازت دهى به ميان قوم شوم و ايشان را پند مىدهم . ( شيخ الاسلام او را دستورى داد ، او آنجا رفت و ايشان را پند مىداد -
C
) و از اعتقاد اول خود برگشت . و از وى در اسلام اثرهاى بسيار پديد آمد .
133 - تبديل سنجد بلعل در دست گبران
ديگر وقتى شيخ الاسلام بده زيادآباد رسيد ، و در آن ده گبران ساكن بودند ، و ايشان را باسلام دعوت مىكرد ، و ايشان با او مناظره مىكردند . به عاقبت گفتند :
تو در ميان اهل اسلام بزرگى و معتبرى و مقتدائى ، و مىگويند كه صاحب كرامتى ، يكى از ما چيزى در دست گيرد ، اگر تو بگويى كه آن چيست ، ما را درستى « 3 » دين تو معلوم شود . گفت : راستست ، اما به شرط آنكه دو مسلمان را بر آن گواه گيريد « 4 » كه در دست چه گرفتى تا انكار نكنى و عذر نيارى . ايشان بيرون شدند و چيزى در دست گرفت بحضور دو مسلمان و گويند سنجد بود ، و پيش شيخ الاسلام آمدند كه بگوى . او گفت : پارهاى لعل است . آن گبران شاد شدند كه سخن او باز نخواند و ما دست يافتيم ، و مسلمانان غمگين شدند . چون دست باز كردند آن سنجد لعل پارهاى شده بود كه شيخ الاسلام گفته بود . و خداوند تعالى آن جوهر را از صفتى بصفتى ديگر گردانيد تا اين حجت زيادت و اين كرامت قوىتر باشد . و آنچه از كرامات « 5 » و مقامات اين بزرگ دين و يگانهء عصر شيخ الاسلام قدس اللّه روحه العزيز ياد
هامش
( 1 ) - برخواست
( 2 ) - بگزارد
( 3 ) - دوستى
( 4 ) - چنين است درC، در اصل :
گيرد
( 5 ) - كذا درC، در اصل : كرامت