كه روى شما ببينم . گبر گفت : ما نيز بركاريم « 1 » . شيخ الاسلام گفت : بيا تا حجت به تو نمايم كه بر هيچ كارى نيستى « 1 » . درآمد و سخن مىگفتند . گبر گفت : بدانكه سخن بهتر گويى من دست از دين خود بنهدارم ، نشانى بايد . شيخ الاسلام گفت :
اگر آنچه تو در ميان مناظره انديشيدى من بگويم مسلمان شوى ؟ گفت : شوم .
برين عهد كردند . گفت : چون مناظره بفلان كلمه رسيد انديشه كردى كه بيا مسلمان شوم ، باز گفتى اگر مسلمان شوم اقرباء من كالاى من از من بازگيرند ، ديگرباره سخن بفلان جاى رسيد گفتى اى مرد كالا چه خواهم كرد ؟ باش تا « 1 » مسلمان شوم ، خود كار راست آيد ، باز ختنه كردن ترا مانع آمد . گبر گفت : راست گفتى ، اما باش تا فردا مسلمان شوم ، و بيقين من بدانستم كه دين تو حقّست . چون شب به خفت ابليس وى را از راه بدر ببرد . ديگر روز آن گبر بگريخت و گفت : من ازين مرد مىترسم .
131 - كارگر نشدن تيغ ملحدان بر شيخ
ديگر روزى شيخ الاسلام در ده خود در خانهء خود در نامه بود . ملحدان با وى مناظره كردند ، تنى ده دوازده بودند ، ايشان را الزام كرد . گفتند : اين را ببايد كشت ، يكى ازيشان تيغى بزد ، شيخ الاسلام گفت : نه همانا كه مرا خداى عز و جلّ بدست شما باز دهد . تيغى بزد هيچ نبريد ، ديگرباره هم هيچ نبريد ، بار سيم بزد تيغ او چون كمان شد . آن ملحدان گفتند : ما راه تو گرفتيم كه راه تو راه حقست ، و مسلمان شدند .
132 - ملحدى كه تيغ بر شيخ زد و سپس توبه كرد « 2 »
ديگر وقتى جماعتى ملحدان پيش شيخ الاسلام آمدند و حجت مىگفتند .
هامش
( 1 ) - با
( 1 ) بر كار بودن اينجا بمعنى در كار دين بودن و روندهء راهى بودن استعمال شده است .
( 2 ) در نسخهءCاين حكايت پس از حكايت 169 قرارداد و مانند آن برضى الدين جمال الاسلام على تايبادى نسبت داده شده است