مىآمد ، به نزديك شيخ الاسلام رسيد « 1 » و بدانست كه اين كيست . ( چون « 2 » به خانه آمد آن مرد از در درآمد . شيخ گفت « 3 » : اينست -
C
) كه قصد كشتن ما دارد . مردمان را از آن عجب آمد ، گرد آن مرد مىگرديدند و هيچ نشان نمىديدند . گفتند : مگر غلط گفته است . ديگر روز اين مرد به نزديك شيخ الاسلام آمد . شيخ الاسلام از وى پرسيد كه تو از كجا مىآيى و بچه كار آمدهاى ؟ گفت : مرد جوانم ، مىخواستم كه بر دست [ تو ] توبه كنم . شيخ الاسلام گفت : بيا دست به من ده . او دست به دو داد و توبه كرد . پس شيخ الاسلام گفت او را : تو نه به توبه آمدهاى ، اين توبه بهر دام را كردهاى ، و « 4 » بگفت كه بچه كار آمدهاى و ترا كه فرستاده است ؟ آن مرد گفت : اى شيخ به من ظن بد مىبرى ؟ گفت : اگر بر ( تن -
C
) تو نشان دهم كه چه نشان دارى اقرار فرا دهى ؟ گفت : دهم . گفت : دو نشان دارى بر بازوى راست ، يكى چند درمى نيز زيادت ، ديگر كم از درمى . اقرار فانداد « 1 » . شيخ الاسلام گفت : او را بجوييد و بنگريد . آن مرد نمىگذاشت . گفت : او را بيفكنيد . بيفكندند و بنگريستند ، همچنان بود كه شيخ الاسلام گفته بود . آن مرد گفت : اگر كافر بودم مسلمان شدم ، مرا آزاد كن . او را آزاد كردند ، تا پيش او راست بگفت كه مرا كه فرستاده است و بچه كار آمدهام .
129 - افشا كردن شيخ نيت دو تن را كه بكشتن او آمده بودند
ديگر روزى شيخ الاسلام در ده ( در خانهء -
C
) خود نشسته ( بود -
C
) و آن رئيس كه در آن ده بود مريد صادق بود . وى را گفت شيخ الاسلام : بدانكه از ملحدان دو تن از قلعه بيرون آمدند « 5 » بكشتن من ، نماز ديگر را اينجا رسند و ترا
هامش
( 1 ) - رسيدند ( تصحيح از روىC)
( 2 ) - چون كيست ( بجاى : كيست چون )
( 3 ) - گفت شيخ ( بجاى : شيخ گفت )
( 4 ) - او
( 5 ) - آمد
( 1 ) فانداد يعنى باز نداد ( فا بجاى وا كه در تركيباتى چون واكردن ، واگذاشتن ، واماندن و امثال آن به معناى باز ديده مىشود . رك . به سبكشناسى 1 / 390 ) .