تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
ديدم ، مرا گفت : روزى ترا ديدم در ظلمات درمانده دست تو بگرفتم و ترا از آنجا بيرون آوردم . اخى على سفر غابدى را گفتم : چند روز است ؟ من منزل « 1 » شمار كردم ، سى و هفت روز بود از آن روز باز كه شيخ الاسلام گفته بود .

126 - داستان شيخ و كبك

ديگر روزى شيخ الاسلام در زهدآباد نشسته بود ، كبكى درآمد و بر كنار شيخ الاسلام بنشست . گفت : مگر از عقاب يا از چيزى گريخته است . او را بعلى اسفر غابدى داد تا بيرون برد و بگذاشت ، بازآمد . چند روز مىبود ، يك‌چندى برآمد ديگر نيامد . گفتند : مگر چيزى او را هلاك كرد . چون دو ماه برآمد ، روزى مىآمد و گلهء بچگان با خود مىآورد . چندگاه آنجا بودند ، تا دويست زيادت شدند . اكنون در باغ رفته‌اند و در آنجا مىباشند .

127 - داستان درختى كه در يك سال سه نوبت بار آورد

ديگر در باغ زهدآباد درخت مىكشتند . يك درخت بود به‌غايت بزرگ ، و دو سه روز بود كه بركنده بودند و پژمرده شده بود . همگنان مىگفتند كه بنگيرد كه سخت بزرگ است . شيخ الاسلام گفت : من نه بر عادت مردمان كارم . همه درختان شكوفه بيرون آورد ، او بر خود هيچ نجنبيد « 2 » . قومى سخريت مىكردند . شيخ الاسلام بدان درخت نظر كرد ، روزى چند برآمد ، شكوفه بيرون آورد ، و همان سال سه دفعت بار آورد بقدرت خداى تعالى ، و ياران بخوردند .

128 - داستان مردى كه از بهر كشتن شيخ آمده بود

ديگر وقتى خواجه عميد سالار شيخ الاسلام را گفت : ترا بده ( ما -
C
) مىبايد آمد . گفت بيايم . چون برفت ، مردى در ميان بيابان مىآمد ، شيخ الاسلام گفت : اين مرد نيت كشتن ما دارد . و ايشان دو تن‌اند « 3 » كه اين كار را مىآيند . اين مرد
هامش
( 1 ) - منزل منزل ( 2 ) - نحبيد ( 3 ) - بودند ( تصحيح از روىC)
مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 175 | سديد الدين محمد غزنوى / حشمت مؤيد